zoha-persia
باشه، قـــبول! من و تو با هـم فـــــرق داریم فقط به رویاهـــایم دســـت نزن ... باشه؟!
zoha-persia
بچه ها کی میخواد این کیک رو بخوره؟
zoha-persia
آن کسی که می گفت دوستت دارم طوری تنهایم گذاشت که از همه دنیا خسته شدم... او عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک احساس پاییزی من راه می رفت و صدای خش خش برگها آوازی بود که من گمان می کردم میگوید دوستت دارم...
zoha-persia
ز خدا پرسیدم چه چیز در مورد انسان شما را متعجب می کند. گفت کودکیشان این که انها از کودکیشان زود خسته می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند. بعد گله می کنند که ای کاش کودک بودند. سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پول خود را خرج می کنند که سلامتی را به دست اورند. با نگرانی حال را فراموش می کنند برای اینده نه برای حال زندگی می کنند و نه در آینده. به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و انگونه میمرند که هرگز زندگی نکرده اند
zoha-persia
دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران . چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست
zoha-persia
نه تو دروغگو نیستی من حواسم پرت است! گفته بودی دوستم داری بی اندازه خوب که فکر می کنم تازه می فهمم که “بی اندازه” یعنی چه!
zoha-persia
ز 3 نفر هرگز متنفر نباش : فروردینی ها ، مهری ها ، اسفندی ها چـون بهتـرین ها هستند... . سه نفر را هرگز نرنجون : اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ماهی ها چـون صادق هستند... . سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن : شهریوری ها ، آذری ها ، آبانی ها چـون به درد دلت گوش میدهند... . سه نفر رو هرگز از دست نده : مردادی ها ، خردادی ها ، بهمنی ها چـون دوست واقعی هستند... . تولد از 3 نفر هرگز متنفر نباش : فروردینی ها ، مهری ها ، اسفندی ها چـون بهتـرین ها هستند... . سه نفر را هرگز نرنجون : اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ماهی ها چـون صادق هستند... . سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن : شهریوری ها ، آذری ها ، آبانی ها چـون به درد دلت گوش میدهند... . سه نفر رو هرگز از دست نده : مردادی ها ، خردادی ها ، بهمنی ها چـون دوست واقعی هستند... . تو مال کدوم ماه هستی ....؟
zoha-persia
" آدمك آخر دنیاست بخند" "آدمك مرگ همین جاست بخند " "دست خطی که تو را عاشق كرد" "شوخی كاغذی ماست بخند " " آدمك خر نشوی گریه كنی" "كل دنیا سراب است بخند " " آن خدایی كه بزرگش خواندی" "به خدا مثل تو تنهاست بخند
zoha-persia
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که ب