hami
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای .... www.akhlagh-sadjad.blogfa.com
hami
...نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت.به فدای نخ آن شال سیاهت.به فدای رخت ای ماه بیا....
خیلی قشنگ بود بدنم مور مور شد
13 سال و 13 روز و 2 ساعت و 15 دقيقه قبلممنونم

13 سال و 12 روز و 16 ساعت و 44 دقيقه قبل