روزی پسری در خیابان عاشق دختر شد و اورا برای همراهی دعوت کرد بعد از چند ساعت که در کنارهم قدم میزدند و پسر از احساساتش میگفت بنزی کنار پایشان متوقف شد دختر رو به پس گفت:ارت ممنونم شب قشنگی بود ولی من همیشه نمیتونم پیاده باشم و سوار بنز شد.مرد راننده رو به دختر گفت:خانم لطفا پیاده شوید من راننده آن آقا هستم