S@eeDE
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
S@eeDE
ای مسافر ای جدا ناشدنی گامت را آرام تر بردار از برم آرام تر بگذر تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاه ت را چراغان کنم ای مسافر بیا که جاده ی احساس چشم انتظار قدم های مهتابی تو در تاریکی شب است...
S@eeDE
دکتر شریعتی میگه : راست می گفت آن نویسنده آشنای من که من چشم هایم همیشه نیمه باز است و می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیرزد...
S@eeDE
همدم شبهای تنهاییم سلام
چند وقت است که ندیدمت ؟ نمیدانم . روزهاست؟ … نه ، سالهاست … نه ، سال کم است . قرنیست نیستی . راستی چرا نیستی ؟!
نمیدانم کی و چطور ؟ اما در این تنهایی دلگیر فقط یادم میآید چه بهشتی بود روزهای با تو بودن . چه شبهای زیبایی بود از عشق گفتن .
میدانی ؟! تمامی دل من آکنده از عشق بود و هست . تمامی لحظههای من پر شده بود از عطر نفسهایت و زیباییهای عالم ، چشمان مهربانت . یادت میآید ؟! وقتی خستگی و غم بر دوشم سنگینی میکرد ؟! چه باک ؟! … همیشه دستانت بود که آرامش را برایم هدیه بیاورد … چه عالمی داشت … !
امشب هم تنهایم . اما دیگر تو نیستی . پس من سر بر شانههای چه کسی بگذارم ؟! از کجا دستی مهربان طلب کنم ؟! راستی میدانی مدتهاست که تنها دیوارها صدای مرا میشنوند ؟! هیچ نمیگویند ، فقط گوش میکنند . تو فکر میکنی دلشان میخواهد گوش کنند ؟! اما دیگرفرقی نمیکند ؟! من دیگر نمیگویم . شبهای زیادی ست که سکوت کردهام . بر این دیوارها تکیه کردهام و میگریم . دیوارها تاب میآورند ؟! مهم نیست . دیگر دیوار هم نمیخواهم …
سقف این اتاق چقدر کوتاه است ؟! احساس خفگی میک
S@eeDE
در را به روی من نبند بر اشک من هرگز نخند امیدی نیست بر عشق تو من خود از اینجا می روم آهسته ران ای ساربان تندی مکن با کاروان شرم کن تو از این آسمان من خود از اینجا میروم آتش به جانم کرده ای روح و روانم برده ای دستی غریب در دست توست من خود از اینجا میروم کاشانه ام رفته ز دست بالا نمی آید نفس گشتی به هرکس هم نفس من خود از اینجا می روم ای صاحب کون و مکان ای دار دارِ بی کران سهمی ندارم زین جهان من خود از اینجا می روم
S@eeDE
نگاهم می کنی و می گذری بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد نگاهت می کنم و در دل آهسته می گریم با آنکه خوب می دانم که تو اسیر دیگری هستی اما چگونه بگویم که منم لیلی تو در دل نامت را فریاد می زنم آنچنان که بند بند تنم می لرزد چه شبهایی که به امید دیدنت در عالم رویا رها می شوم و تو می آیی و عاشقانه مرا در آغوش می کشی هزاران بار می گو یم که دوستت دارم و تو دستانم را عاشقانه می فشری و آنگاه بی واهمه، در چمنزاری سبز و بی انتها می دویم تا به دشت مهربانی خدا می رسیم اما افسوس که با آمدن سحر باز تو دستانم را رها می کنی و به سوی او می روی
S@eeDE
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
S@eeDE
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
S@eeDE
خدایا صدایت میزنم بشنو صدایم شکنجه گاه دنیا جایم به جرم زندگی این شد سزایم آه ای خدایم بشنو صدایم خدایا مرا بگذار با این ماجرایم نمیپرسم چرا این شد سزایم
S@eeDE
آسمون غرق خونه دل من آسمون بهشت جنونه دل من تک و تنها توی دنیا ی بزرگ آسمون بی هم زبونه دل من
S@eeDE
داغونم به خدا داغونم ... برای بعضی از حسرتا تاوان سنگینی باید پرداخت . ذره ذره لحظه لحظه درد کشیدن و خرد شدن . داغون شدن به معنای اصلی کلمه . تاوان حسرت یه لبخند. ای خداااااا می بینی حال و روزه منو ؟ تمام زندگی من به " حسرت یه لبخند " تبدیل شده.
S@eeDE
کابوس شوم ، تلخی باران ویک گناه شیطان وزلف های پریشان ویک گناه تردید ، انتقام ، قدم های بی صدا ...آن روزها تمام درختان ویک گناه یادش نبود کوچه ی چندم پلاک چند خورشید نیمه سوز خیابان ویک گناه ذهنش پراست از همه ی خاطرات ها در گیرودار وسوسه ی نان ویک گناه مردی که رفته بود ، زنی خسته از همه خشکی گل ، غریبی گلدان ویک گناه حالا طناب گردن او راگرفته است بالای دار،تلخی باران ویک گناه
S@eeDE
سلام مــاه مــن ! دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …! گفتم بیایم سراغ ِ خودت .. احوال مهتابیت چطور است ؟! چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟! چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟! چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟! چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟! چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است ! راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟! می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟! یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد ! تو فقط ماه من بمون و باش ! ماه من !
S@eeDE
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیــــــــر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنــــم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیــــر