S@eeDE
مرا ببخش . که رفیق فراموش کاری بودم ......
S@eeDE
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه میخواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه میخواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی میدهم قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر میخوانم
تو هم سر میزدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که میخواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیوفتی در چنین چاهی
S@eeDE
رهایم کن... از این بن بست بی فردا رهایم کن از این دیروز و امروزها رهایم کن رهایم کن.... از اين صحراي بي باران رهايم كن از اين مرداب ماندنها رهايم كن رهايم كن... از اين شبهاي بي تابي رهايم كن از اين خواب پريشاني رهايم كن رهايم كن... از اين درياي طوفاني رهايم كن از اين امواج سوزاني رهايم كن رهايم كن... از اين دنياي دلتنگي رهايم كن از اين روزاي تكراري رهايم كن رهايم كن... از اين بي تو بودنها رهايم كن از اين دلهره نبودنها رهايم كن
S@eeDE
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب، آب در حوض نبود. ماهیان گفتند: «هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کرده ی تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب برق از پولک ما رفت که رفت ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.» باد می رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا می رفتم...
S@eeDE
من و پاییز و خیابون ، رسیدیم به هم دوباره چه ضیافت عزیزی ، یاد های پاره پاره یه سقوط بی نطیر ، غم نارنجی برگ یه نسیم هرزه گرد ، درک حس سرد مرگ پرسه های بی دلیل ، قلبهای بی قرار دیروز پاهای ناگزیر ، یاد های در فرار امروز کوچه های نا تمام ، پاییز های زرد زرد سنگفرش خیس خیس ، سال های یاد و درد
S@eeDE
خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ... از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ... خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ... آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ... دیگر دست محبتی در میان مردم نیست دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ...
S@eeDE
خسته ام میفهمید؟! خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن. خسته از منحنی بودن و عشق. خسته از حس غریبانه این تنهایی. بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت. بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ. بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد. همه عمر دروغ، گفته ام من به همه. گفته ام: عاشق پروانه شدم! واله و مست شدم از ضربان دل گل! شمع را میفهمم! کذب محض است، دروغ است، دروغ!! من چه میدانم از، حس پروانه شدن؟! من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟ یا فقط دلبریش را بلد است؟! من چه میدانم شمع، واپسین لحظه مرگ، حسرت زندگیش پروانه است؟ یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟! به خدا من همه را لاف زدم!! بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!! باختم من همه عمر دلم را، به سراب !! باختم من همه عمر دلم را، به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!! باختم من همه عمر دلم را، به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!! بخدا لاف زدم، من نمیدانم عشق، رنگ سرخ است؟! آبیست؟! یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟! عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار! خواستم صادق و عاشق باشم! خواستم مست شقایق باشم! خواستم غرق شوم، در شط مهر و وفا اما حیف، حس من کوچک بود. یا که شاید
S@eeDE
مــ ــرا ببخــــش اگـــ ــر به تــ ـو پیـــــله امـــ ، قـــــ ــــدری . . . قـــدری تحـــمل کن پروانــــه میشوم . . .