لیاقت میخواهد 'ما' شدن... لیاقت میخواهد 'شریک' شدن... تو خوش باش با همین 'بودن' های امروزت من خوشم با خلوت 'تنهایی ام' تو بخند به امروز من من میخندم به "فرداهایت"!
معلقم .... بین درست و غلط... بین ماندن و رفتن... بین اشک و خنده... بین توانستن و نتوانستن ...بین علاقه و تنفر... بین رفتار و احساس.... بین خودم و خودم و خودم....
بعضیا رو میشناسم که دلشون صافه، کاری به کسی ندارن، از بس خودشون خوبن ، دیگران رو هم خوب میبینن...واسه همین ممکنه از بعضی پستها ناراحت بشن...عزیز دل من، بزرگوار...نزار پشت خوبیهات سایه ای از تیغ تیز نا آگاهی باشه...فدای دلت بشم...رهگذر
بوی باران می دهد باز نانوشته های خیالم حرفهایی که جارو برداشته اند ، آرام ...آرام برای روبیدن گرد و غبار هزار ساله ی دلم، زخم می زنند و چشمانی که سالهاست به جاده ای با رد خداحافظی خشکیده اند آری در این کویر سرد، من مانده ام ، تنها با رفیقی که مدام می گوید مرا غم صدا نزن خسته ام و آرام ، و دیگر نگران طوفان نیستم بگذار این آخرین پرهای کاهِ مانده از مترسکی که ساخته ام...........مترسک چقدر گریستم برایت :تو گفتی ..وقتی نمی توانی بروی داشتن همین یک پا هم اضافه است.............


13 سال و 6 ماه و 10 روز و 22 ساعت و 34 دقيقه قبل