علیرضا
آسمون ابره . بعد الان کلی رعد و برق داره میزنه با یه بارون خیلی تند .
علیرضا
تا صبح میخوام نگات کنم . پشت ابرها قایم نشی . ماه طلوع کرده .
علیرضا
اعتراف میکنم با شب های تابستون زندگی میکنم . با هواش .
علیرضا
فکر کنم این شکلکه : ( اشتباهی شده جای نقطه هاش باید نقطه هاشو اینجوری میزاشتن ( :
علیرضا
من اگه بگم از خودم بدم میاد چی ؟ نه از جسمم . از یه سری از فکر هام که یه قسمت هایی از رفتارام رو تشکیل میده .