علیرضا
من اینجا زیر بارون لذت میبردم . یکی اون ور زیر آوار رنج . ببخشینم .
علیرضا
بارون میاد . 2 ساعت زیر بارون راه رفتم .
علیرضا
وز هراسی کور..پنهان می شود..در بستر شب..باد , و ز نشاطی..مست..رعد..از خنده می ترکد..و ز نهیبی سخت..ابر خسته..می گرید.
علیرضا
انقد از اینایی که پارادوکس دارن ( تناقض ) خوشم میاد . حداقل خوبیشون اینه که تکلیفت باهاشون روشن میشه . بیخیالی .
علیرضا
به دوستم میگم پیپ نکش قلیون نکش . میگه که : خب تو کار داری ؟ ماشین داری ؟ خونه داری ؟ پول داری ؟ اینارو داری ؟ حالا فهمیدی چرا میکشم ؟ میگم که اون چاقو رو بده تازه فهمیدم چقد آخرشم .
علیرضا
رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین..و پس نجوای آرامش..سرد خندی غمزده, دزدانه از او بر لب شب می گریزد..می زند شب با غمش لبخند...مرغ باران می دهد آواز : ای شبگرد ! از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت ؟
علیرضا
از اینی که شاید باشم بهم میخوره...حالم .