علیرضا
اکنون زمان گریستن است , اگر تنها بتوان گریست , یا به رازداری ی دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت , کم به درها_که در آنان احتمال گشودنی هست به روی نابه کاران . با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید . اما چگونه , به راستی چگونه .
علیرضا
وقتی فکرم کار نمیکنه بدنم سرد میشه و وقتی بدنم سرد بشه رکود فکری و وقتی فکری نباشه..نیستم بیخیالم .
علیرضا
دیگه ذهنم جوابگو نیست . حالم بَده .
علیرضا
یادمه چند وقت پیش یکی از شبکه های خارجی یه سریالی پخش میکرد که خانوم هارو جوری نشون داده بود که یا کارشون اینه که از صبح تا ظهر برای شوهرشون غذا درست کنن وقتی هم که بیکار میشدن میرفتن یه قول دوقول بازی میکردن . بنظرم توهین بزرگی بود . خیلی .
علیرضا
همیشه عاشق داستانهای کوتاه بودم .