علیرضا
گاهی اوقات مشود نیمی از وقتت..و نیمی از وقتت میشود قسمتی از تو..و نیمی از تو میشود تو..و تو میشوی هیچ..و هیچ , هیچ است .
علیرضا
وز هراسی کور..پنهان میشود..در بستر شب..باد..و ز نشاطی..مست..رعد..از خنده میترکد..و ز نهیبی سخت..ابر خسته..می گرید.
علیرضا
به جستجوی تو..در معبر بادها می گریم..در چهار راه فصول..در چار چوب شکسته پنجره ئی..که..آسمان ابر آلوده را..قابی کهنه میگیرد .
علیرضا
بودن..یا نبودن.... بحث در این نیست..وسوسه این است.
علیرضا
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب میگذرد..متبرک باد نام تو..و ما همچنان..دوره میکنیم..شب و روز را..هنوز را.....