امروز صبح که بیدار شدم با اولین نفس عمیقی که کشیدم سریع پریدم پنجره هارو باز کردم... کولر و فن و هود و همه رو روشن کردم... ولی... نوچ! بوی گند تکرار بدجوری زندگیم رو برداشته...
خوب مامان گلم من چیکار کنم که روز #مادر پادگان بودم؟؟؟ آخه بدبختی اینجا بود که تولدت هم که 5خرداد بود هم خونه نبودم... ولی همه میدونن که چقدر عاشقانه دوستت دارم... هم روزت و هم تولدت مبارک... #مـــــــــادرم...
یه داستان واقعی...! من به اتفاق خانواده دیشب رفتیم خواستگاری!!! فک کنم طرف و خانوادش هم از اهالی دنبالر بودن. ما هرچی میگفتیم، اونا (که حدودا با تمام فک و فامیل 30 نفر بودن) همش به من لایک میزدن! مثلا نظر من واسه مهریه 14 تا سکه بود، تا اینو گفتم همه لایک زدن، ینی موافق بودن دیگه!!! من هم کلی ذوق مرگ! سر هر موضوعی زود لایک میزدن، سرعت لایکشون هم از دنبالر سریعتر بود. خلاصه دیشب کلی امتیاز گرفتم... فک کنم امتیازم از آینور هم بالاتر شده باشه...
... و چقدر خاطره داشتم که برات تعریف کنم... و چقدر تو خیالم شبها تا صبح برات تعریف میکردم تا به بامزه ترین صورت واست تعریف کنم... ولی الان یاد این افتادم که: " بعضی هارو باید از تو رویات بکشی بیرون، بعد محکم بغلش کنی، بعد آروم دم گوشش بگی آخه #تو چرا واقعی نیستی لامصب؟! "
امـا #هـمـه زود مـتـوجـه مـیـشـن کـه چـقـدر ن#ـاراحـتـم... : )
14 سال و 5 ماه و 14 روز و 9 ساعت و 42 دقيقه قبل