مرد مي رفت از كنار ، بي ادعا
زن بفكر يك پناهگاه ، در خفا
مرد غرق در افكار سيگاري به لب
زن كنار گوشه ئي ، پنهان به شب
مرد از روز خسته ئي خاموش وار
زن بدنبال دلي ، اميدوار
مرد بي توجه از كناري ميگذشت
ناگهان تيري به جان او نشست
تيري پران از نگاه سرنوشت
از خيالات دلي نيكو سرشت
چشمي نافذ ، قلب او را كرد هدف
در سكوت يك نگاه با ناي و دف
مرد گشته بود چون چوب خشك
بوي آهوئي نگاه ، چون بوي مشك
دام بود بر دل و شد صيد او
زن چو سحرش كرد بود در كيد او
از پناهگاهش خزيد بيرون پلنگ
در سكوتش بربط و در دستي چنگ
اين منم فاتح به هفت اقليم تو
حكم كردم بر تو كه زينجا مرو
ماه از ابر دل آمد برون
شد پديدار بر دلش ، عشق و جنون
رخ پري رويان همه طعنه زده
ديده بر غير از منش هرگز مده
اين چنين شد قصه اش آغاز وي
بحر خاموش دلش ، غريد هي
تو از اين پس نه تو ، او گشته ئي
از سگال بد خالي ، خوش خو گشته ئي
سالهاي عمر تو زين پس نياز
سر به سجده آور و خود را بباز
در قمار جان خود با يك نگاه
شاعر چشمان اوئي در پگاه
از لبش جام مئي گير و غزل
در ترنم شو با دل آهو گزل
...گمنام ...
تقديم به شما دو عزيز اميدوارم پاينده باشيد
اندکی صبر سحر نزدیک است
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 2 ساعت و 52 دقيقه قبلاوه اوه سحر شد ....
پل های پشت سر رو کی خراب کرد؟
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 25 دقيقه قبلنمیدونم
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 22 دقيقه قبل