ارســـــلانـــــ
گاهی میشنوی . گاهی میگی / گاهی میزنی . گاهی میخوری / گاهی حق داری . گاهی حق دارن / اما این وسط مهم این ِکه چه کسی پلهای پشت سر رو خراب میکنه ...
ارســـــلانـــــ
آنقدر بـہ این روزهــاے تلخ عادتــ کرده امـ کـہ وقتی لبخنـــد مے زنمـ قلبمـ تیر می کشد.../ بیچــاره دلـــمـ چقـدر زود عادتــ می کنــد بــہ نبودن هر آنچہ کـہ می خواستـــ ...
ارســـــلانـــــ
گفت : نفرین میکنی ؟ گفتم : نه ، اما از خدا میخوام هیچکس ، اندازه من دوستت نداشته باشد . . .
ارســـــلانـــــ
پسر: بزرگترین آرزوت چیه؟ دختر: اینکه عشقمـو زیرِ بارون بغل کنم تو چی؟ پسر: اینکه کسـی که زیرِ بارون بغلش میکنـــی من باشم..
ارســـــلانـــــ
از رها کردن نترســــــــ... هیچکس نمیتوانــــد; چیزی که مال توست را بگیـــــرد; و تمام دنیا نمیتوانند چیزی که مال تو نیســــت; را برایت حفظ کـــــنند.
ارســـــلانـــــ
یــــــادَت را اَز مـَــــن نـَگـیـــــر ... بــُگـــــذار مـــــن هـَــــمـ ... مـِثـــــل ِ سـُهـــــراب بــِگـویــَــــمـ : " دِلخـوشـی هـــــا " کــَــــمـ نـیـسـتـَنـــــد ......!
ارســـــلانـــــ
غــــــمگينم... همانـند دلـقکى که روى صحنه چـشـمش به عشقش افتاد که با معـشـوقش به او مي خندیدند!...
ارســـــلانـــــ
خیــــلی تنــــــــد رفــــت! کـــــودکــــی هــــایــم بـــا آن دوچرخـــــه قراضــــه اش .../کــــاش همیـــــشه پنچـــــر می مــــاند...
ارســـــلانـــــ
بی هیچ صدائی می آیند زمانی که نمی دانی در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و… بی هیج نشانی از دلت می گریزند تا تمام چیزی که به یاد می آوری حسرتی باشد به درازای زندگی... چه قدر بی رحمند رویاهـا . . .
ارســـــلانـــــ
کاش در کتاب عشق سطری بودم به یادماندنی ... نه حاشیه ای از یاد رفتنی
ارســـــلانـــــ
حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!
ارســـــلانـــــ
دلنشین است... در سکوت شب، زیر آسمانی ابری بنشینی در حالی که تنها همدم تنهاییت نسیمی است که بر گونه های خیست میوزد... آری... گریه در شب دلنشین است...
ارســـــلانـــــ
روز مرگم در آخرین نفسم فقط یک چیز میخواهم به او بگویم: اونطوری نه... اینطوری میرن!!!
ارســـــلانـــــ
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت ...زیرباران غزلی خواند،دلش تر شد و رفت... چه تفاوت که چه خوردست غم دل یاسم ...آنقدرغرق جنون بود که پر پر شد و رفت ...روزمیلاد همان روز که عاشق شده بود... مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت ...هرغروب از دل خورشید گذرخواهد کرد... پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...
اندکی صبر سحر نزدیک است
12 سال و 10 ماه و 16 روز و 19 ساعت و 40 دقيقه قبلاوه اوه سحر شد ....
پل های پشت سر رو کی خراب کرد؟
12 سال و 10 ماه و 16 روز و 13 دقيقه قبلنمیدونم
12 سال و 10 ماه و 16 روز و 10 دقيقه قبل