داغونم بچه ها ): پسر داییم باید عمل ِ قلب بشه و عمل ِ خیلی خطرناکی داره! دیروز به دختر خالم که اونم کوچیکه گفته یه فکر ِ خوب دارم سما،میخوام روز ِ عملم خودم ُ بزنم به خواب که مامانم فکر کنه خوابم منو نبره بیمارستان...
ــ واااای... دوباره همون دعوای همیشگی شروع شد... عزیزم!!!... خونهی تو دوره... خیلی کوچیکه... تختت یه نفرهست... یخچالت هم که همیشه خالیه... اونجا خیلی بهم ریختهست... اونجا من تا فردا فقط باید خونه رو جمع و جور کنم... بریم دیگه!!!... اذیت نکن دیگه!!!...
[زن با نوک انگشتانش پالتوی مرد را میکشد ولی زورش نمیرسد که او را از جا تکان دهد، مرد با حالتِ قهر میگوید:]
ــ هیشکی من رو دوست نداره... تو هیچوقت به حرفای من اهمیت ندادی... اصن من میخوام فرار کنم برم اتیوپی با یه زن سیاه و آروم زندگی کنم... تازه براش شعر هم بگم...
ــ بریم ولی اگه نصفهشب یه نفر از روی تخت پرت شه پایین اون تویی نه من...
ــ باشه!!!... اصلاً قول میدم خودم از قصد خودمو پرت میکنم پایین که دلت خنک شه، خوبه؟!!...
[زوجِ جوان دست در دست هم خندان و شادان به سمت خانهی دور میروند...]
[پرده بالا میرود: خانهی دور، زن در آشپز خانه در حالِ ظرف شستن است و مرد هم در اتاق با چیزی ور میرود و صدای تقتق میآید، زن میگوید:]
ــ دستت کتاب دیدم، چی خریدی؟!!...
ــ "سقوط"... از آلبر کامو... خوندیش؟!!..
ــ نه!!!... تو میخونی بعد میدی منم میخونم دیگه!!!... مگه نه؟!!...
ــ نصفِ پولشو باید بدی...
ــ باشه، میدم!!!...
ــ نظرت چیه کلِ پولشو بدی؟!!... من احساس میکنم از نظرِ عاطفی تو وضع بدی هستم... به یه هدیه نیاز دارم...
ــ هه!!!... ببین من از صبح کلاس داشتم و خستهم... امشب میخوام زود بخوابم، گفته باشم!!!...
ــ باشه، فقط قبلش یه کوفتی به من بده که نمیرم از گشنگی... راستی!!!... میدونستی تنها وابستگیِ من به تو همین شکمه؟!!...
ــ چه جالب!!!... مگه تو به من وابستگیَم داری؟!!...
[چند ساعت بعد، زن ماهیتابه بهدست، وسط هال ایستاده که بسیار تاریک است و غرغر میکند:]
ــ این لامپ از کِی سوخته؟!!... چرا درستش نکردی؟!!... تو که میدونستی!!!... اَه اَه... حالا کجا غذا بخوریم؟!!... تو کِی خودتو اصلاح میکنی؟!!...
ــ دو روزه سوخته... میریم رو تخت میخوریم خب!!!... بعدش هم من امروز صبحِ زود خودمو اصلاح کردم...تو هم با من درست حرف بزن!!!... روحیم حسّاسه!!!...
ــ تو روحِت!!!...
[شام را میخورند، سپس زن در حالی که ظرفها را میشوید آهنگی زیر لب زمزمه میکند و مرد از اتاقی که آنطرفترِ صحنه است فریاد میزند:]
ــ عزیزم میشه صداتو نشنوم؟!!... دارم کتاب میخونم!!!...
ــ برو بابا... "دارم کتاب میخونم"...[تقلید با حالتی مسخرهآمیز]... عزیزم جمع کن بساطتو!!!... میخوام بیام بخوابم... لامپِ هال هم پریده، پس نمیتونی بری اونجا کتاب بخونی.... درنتیجه مجبوری جمع کنی... جمع کن اومدما!!!...
ــ عزیزم من گفتم بیای اینجا؟!!... گفتم ولی غلط کردم!!!...
ــ یعنی میگی برم؟!!... میرما!!!...
ــ نـــــــــه!!!... غلط کردم!!!...
ــ پس خاموش کن، اومدم...
ــ آخه... آخه... میخوام بخونم... آخه...
ــ آخه نداره... خاموش کن، بعدش هم برو مسواکتو بزن...
ــ تو رو جونِ من بذار بخونم... فقط امشبو بذار...
ــ باشه چیکارت کنم دیگه!!!... ولی اگه این تواناییِ من در خوابیدنِ زیرِ نور زیاد نبود تو چیکار میکردی؟!!...
[زن روی تخت یک نفره دراز میکشد و چشمانش را میبندد که صدای زمزمهای از آنسوی صحنه به گوش میرسد:]
ــ آخر چرا اینکار را با من میکند؟... چرا مرا آزردهخاطر مینماید؟... بارالها، مگر من از او چه خواستم؟... خواستم در کنارش آرام بتمرگم و کتابم را بخوانم... آه... این سرامیکها چه سردند!!!... چه نمناکانه آبِ ظرفشویی چکه میکند... من چه مفلوکم...آاااه...
ــ بیا تو اتاق بشین و کتابت رو بخون...
ــ آخ جان!!!... دوسِت دارم بارالها!!!...
[مرد در کنار زن مینشیند، پاهایش را دراز میکند، به پشتیِ تخت تکیه میزند، مشغولِ مطالعه میشود، در حالی که زن پتو را روی سرش کشیده و منظم نفس میکشد مرد هر چند دقیقه یکبار سعی میکند زن را کمی به بیرون تخت هل بدهد که جا برای خودش بازتر شود و پس از تکرار این عمل برای ششمین بار زن تالاپی روی زمین میفتد و مرد که تازه متوجه شده که در تمامِ این مدت چه میکرده فریاد میزند:]
ــ چیزیت شده؟!!... چرا چیزی نمیگی؟!!... وای خدای من!!!... نفس بکش!!!... خاک تو سرت آلبر کامو!!!... دیدی چه خاکی تو سرم کردی؟!!... سقوط کرد!!!...
[زن در حالی که خود را به بیهوشی زده، یک چشمش را باز میکند و مرد را که کتاب را به سرِ خود میکوبد نگاه میکند، سپس هر دو چشمش را باز میکند و از جا میپرد و خود را در آغوشِ مرد پرت میکند و فریاد میزند:]
[پرده بالا میرود: زن روی کاناپه در تاریکی اتاق نشیمن نشسته و تلویزیون تماشا میکند، مرد در اتاق تندتند قدم میزند و ناگهان به نشیمن میرود و عصبانی رو به زن میگوید:]
ــ تلویزیون رو خاموش کن بیا تو اتاق خواب کارِت دارم!!!... زود باش!!!... [چند لحظه مکث]... با تو بودما!!!... مگه کری؟!!...
[زن ترسیده، میگوید:]
ــ باشه، فقط داد نزن، اومدم...
[زن واردِ اتاق میشود، مرد در را با عصبانیت قفل میکند، زن از ترسِ چشمان قرمزِ مرد چند قدم عقب میرود و روی تخت می افتد:]
ــ عزیزم میخوای چیکار کنی؟!!...
[ مرد وحشیانه دست و پای زن را که رنگش حسابی پریده به تخت میبندد، کِشو را بازکرده و یک عدد ساطورِ خفن بیرون میآورد، در این حین نگاهش به چشمان خمار آلبر کاموی روی جلدِ "سقوط" گره میخورد ولی سریع سرش را بر میگرداند زن از ترس میلرزد و جیغ میزند:]
ــ نـــــــــــــــــه!!!...
[مرد آرام خود را به بالای سر زن میرساند و زن وحشتزده میگوید:]
[مرد فریاد میزند و چاقو را تا بالای سر میبرد و سریع پایین میآورد و بالش پاره پاره میشود و پَرهای بالش در فضا معلق میشوند، زن وحشتزده است ولی مرد با خونسردیِ تمام دستش را بالا برده و یکی از پرهای معلق را میقاپد و پس از مکثی کوتاه نعره میزند:]
ــ دیشب منو اسکل کردی؟!!... ها؟!!... خودت رو میزنی به مُردن؟!!... ها؟!!... فکرِ اینجاش رو نکرده بودی که اینجوری تو چنگالِ من اسیر شی؟!!... نه؟!!...
[مرد پر را داخل گوش زن میکند و او را که دست و پایش بسته است و به خود میپیچد را قلقلک میدهد:]
ــ تصمیم رو گرفتم عزیزم!!!... من امشب انقدر قلقلکت میدم که جیش کنی به خودت!!!...
[صدای قهقهههای زن در فضا میپراکند و صحنه آرام آرام تاریک میشود]
[پرده بالا میرود: صبح شده است، نورِ خورشید از پنجره روی تخت افتاده است، زن و مرد که که یکدیگر را به سختی در آغوش گرفتهاند با صورتهایی خندان به خواب رفتهاند در حالی که تقریباً رویشان از پرهای بالش سفید شده است، پرده پایین میفتد]
@علی ورژن نوکری ...!
آدمهای ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند @rEza
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد
عمرشان کوتاهاست
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد @وحـــــید
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب “آدم” میدهند @عاطفه..!
ساده که میشوی
همه چیز خوب میشود
خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت @: ) اَمـــَد
یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست @حُـجَّتـــ
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی @♥♫ محمدامین : ) ♥♫
ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است @امیر (رهگذر)
آدمهای ساده را دوست دارم بوی ناب آدم میدهند
یه بحثی داریم توی روانشناسی به اسم سایه ی گمنام ِ فرد!
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 19 ساعت و 28 دقيقه قبلمیگه اگه دیدید یکی بیشتر از 3.4 بار یه صفت ِ منفی رو به هرکی جز خودش نسبت داد،
شک نکنید که این صفت سایه ِ خودش ِ!
یعنی صفتی ِ که خود ِ اون فرد داراست...