بهروز
تلخ بودم برايت؟؟ كنارم گذاشتى كه تركم كنى؟؟ شرابى ميشوم كه در حسرت مستى اش تا اخر عمر بمانى...!
بهروز
دلمون تنگید خو , یه خطاب واسه دل بینوای ما بزنید
بهروز
چه بی رحمانه... رفتی چه حقیرانه...التماس می کردم چه نا جوانمردانه...می سوختم چه قدر خوش حال...پای می کوبی چه زیبا...لبخند می زنی چه کودکانه...اشک می ریختم چه روزگاری داری...شاد و زیبا چه روزگاری دارم...غمگین و مملو از اشک من دوستت داشتم...تو می گفتی عاشقم هستی گذشت کردم...جلو آمدم...تا پای جان ماندم...تا آخرین لحظه سوختم...اما تو جایی که باید گذشت می کردی،نکردی جایی که باید جلو می آمدی،نیامدی جایی که باید می ماندی،نماندی جایی که باید می سوختی،نسوختی اکنون می دانم...می فهمم تظاهر می کردی
بهروز
آره اندر حکایت من از جایی شروع شد که گفت دوستم دارد ولی بهم بی اعتماد بود
بهروز
عجب هرزه ایست این تنهایی .. با همه بوده است !
بهروز
اینها حرف بی حساب من است ، حرف حساب شما چیه؟
بهروز
دوست داشتن گاهی سخت می شود...! دوستش داری و نمی داند... دوستش داری و نمی خواهد... دوستش داری و نمی آید... دوستش داری و سهمِ تو از بودنش تصویری است فقط... رویایی است در سرزمینِ خیالت! دوستش داری و سهمِ تو از این همه، تنهایی است!
بهروز
حکایت من , حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت .... دلباخته سفر بود ; همسفر نداشت ... حکایت کسی است که زجر کشید , اما ضجه نزد ... زخم داشت و ننالید ... گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ... حکایت من ;حکایت چوپان بی گله و ساربان بی شتریست ! حکایت کسی که پر از فریاد بود , اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود ...!!!
بهروز
حــــتـــی “خـــدا” فرستـــد… ! بــاران اســیــدی… برای تــطهـیـرت بــرف و پـــاکــی …. بــرای تـشبــیهت محـــمد و عیـــسی …. بــرای تظــمــینت یا کــه شیــطان را … برای تقصیــرت دیـــگر تمــام شــــد …. امشب “خـــراب شــــد تــصویـــرت”…. !!!
بهروز
دختر:میدونی فردا عمل قلب دارم؟ پسر:آره عزیز دلم دختر:منتظرم میمونی؟ پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند پسر:منتظرت میمونم عشقم دختر:خیلی دوستت دارم پسر:عاشقتم عزیزم بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟ دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد پرستار: شوخی کردم بابا!!! رفته بشاشه الان میآد!!!
بهروز
روزهای تکراریم ازمن گله میکنن,تا شاید روزی نو برای آن بسازم ولی...
بهروز
مـــــن تمـــــنا کــــــردم کـــــه تــــو بـــا مـــن باشـــــي تــــو به مـــــن گـــــــفتي هـــــــرگز هـــــرگز پاســــخي ســــــخـت و درشــــــت و مـــــــرا، غصــــه اين هــــــرگز کشــــت....