بهروز
خداجون میشه امشب منو بغل بگیری...بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری....
بهروز
دقت کردین جمله “دوستت دارم” سوالی نیست ولی همه بعد از گفتنش منتظر جوابن !
بهروز
بهتون خوش بگذره ما رفتیم بای...
بهروز
وقتی خداوند آدم و حوا را خلق کرد بهشون گفت: دو هدیه پیشتر برام نمونده ... "اولی هنر جیش کردن ایستاده است...." !!! آدم نذاشت حرف خداوند تموم بشه و فریادزد : برای من !برای من !! برای من!!! خواهش میکنم پروردگارا این هدیه را بدهبه من، زندگی منو خیلی آسون میکنی...خواهش میکنم ....خواهش میکنم !!!! بده به من !!!! حوا سرش را تکون داد به معنای رضایت و گفت برای من مهم نیست!!! به این صورت خداوند این هدیه را داد به آدم و آدم شروع کرد به فریاد خوش حالی ..!!! آدم شروع کرد به دویدن در باغ... و جیش کردن کنار هر درختی و درختچه ...رفت به طرفه ساحل و شروع کرد به نقشی کردن روی ماسه با ادرارش ... خداوند و حوا خیره به آدم نگاه میکردند که از شادی در پوستش نمیگنجید. حوا از خداوند پرسید: پروردگارا دومین کادو چیست؟؟؟؟ خداوند فرمود : عقل دخترم !!! عقل !!! اون مال تو است !!!!
بهروز
خورشید را در اغوش گرفته ای پاهایت را به بوسه های دریا سپرده ای مووهایت را به دست نسیم . چه خوش غیرتم من !
بهروز
بیا در آغوشم،میخواهم از جادوی بوسه در شب های مهتابی برایت بگویم....
بهروز
سالومه مجری شبکه من وتو در تهران
بهروز
هـنـوز هـم گـاهیــ بی آنکـه بـخـواهَمْ... دلـتـَنـگـت میـ شَـوَم... دلـتـنـگِ بـودنَـتْ........ حـَتـی هـَمـان بــودنِ کمْ رنـگـت... خـیـلیــ وقْـت بـود کـه دلـَم میـ خـواست بـگویـم دوسـتـَتْ دارَم........ تــــو که غَـریـبـه نیــستـیــ دیــگر نـمیـ توانم خودم را به آن راهی که نمیـ دانـم کـجـاسـت بــــزنـــم... دلــم هـمـان راهیــ را میـ خـواهـد که تــــــــو در امــتـدادش ایـستــاده بـــاشی. هــمـانْ تـمـامِ راه هـایی کـه میـ گـویـنـد به عــِـــــشـــــــقْ خــتـــم میـ شــود
بهروز
همیشه منتظر کسی باش که تو رو با همه دیوونگیت قبول داشته باشه و تو رو به همه نشون بده و بگه : این دیوونه ، جیگر منه
بهروز
خوش بہ حال آسموטּ ڪہ هر وقت دلش بگيره بے بہونہ مے باره ... بہ ڪسے توجہ نمے ڪنہ ... از ڪسے خجالت نمے ڪشہ... مے باره و مے باره و... اينقدر مے باره تا آبے شہ ... آفتابے شہ ...!!! ڪاش... ڪاش مے شد مثل آسموטּ بود... ڪاش مے شد وقتے دلت گرفت اونقدر ببارے تا بالاخره آفتابے شے... بعدش هم انگار نہ انگار ڪہ بارشے بوده
بهروز
روزانه هزاران انسان به دنیا می آیند اما نسل انسانیت در حال انقراض است...!!!
بهروز
گفتـ حالتـ رآ نمے پرسمـ میدانمـ خوبے ! عکسهآیتـ هَمهـ بآ لبخندند و نمے دانست عکآس کهـ مے گوید سیب! مَن یآد حماقتـ حــــوا مے افتمـ و بے اختیار پــوزخند مے زنمـ....!
بهروز
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ببرم بخوابانمش! لحاف را بکشم رویش! دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم! حتی برایش لالایی بخوانم، وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان! درست می شود!درست می شود! اگر هم نشد به جهنم... تمام می شود... بالاخره تمام می شود...!!!
بهروز
تپلویم تپلو، صورتم مثل هلو دست و پاهام کوتاهه، چشم و ابروم سیاهه مامانه خوبی دارم، میشینه توی خونه میبافه دونه دونه، می پوشم خوشگل میشم مثل دسته گل میشم
che harfi?
13 سال و 9 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 38 دقيقه قبلحرفای خوب !
13 سال و 9 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 37 دقيقه قبلharfaye khoob yani chi?
13 سال و 9 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 37 دقيقه قبلیعنی هیچی الان فکراتون منحرف میشه میرید شکایت میکنید شایدم ایگنور وای خدای من بخدا بیگناهم من ,منکه کاری نکردم
13 سال و 9 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 35 دقيقه قبل