بهروز
دیگه واقعا خسته شدم... حال خودم رو هم ندارم... نمی دونم چه میکنم چه میگم ... ولی خوشحالم که هنوز آدمم... و هنوز مردم نه نامرد...
بهروز
ای اشک ، آهسته بریز که غم زیاد است ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
بهروز
رفتم تو این اتاق چتای ایرانی ,خیلی باحالن
بهروز
کـاش آدمـا مثل ِ فـایل های تو اینـترنـت بودن! هـرکـی رو خـوشت می اومد میتـونستـی دانلود کـنی واسـه خودت …
بهروز
تو کدوم از صفحه ی خاطراتی من اون صفحه رو میخوام...!
بهروز
ملالی نیست... دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬ با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬ جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم: « هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره اس
بهروز
خط موازی من... تاکجای این جاده بامنی...؟ دلم برای تقاطع باتو خیلی تنگ است
بهروز
چشماتو ببند سعی کن من رو توی ذهنت تصور کنی بهت تبریک میگم تو ماه رو دیدی !
بهروز
غم که میآید در و دیوار ، شاعر میشود در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خطکش و نقاله و پرگار ، شاعر میشود تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی ؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت ؟ تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود ! گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم از تو میگوید دلم هر بار شاعر می شود
بهروز
امیدوارم یه روزی تنتو به زیباییش نبازی
بهروز
یه وقتایی هست که باید لم بدی یگوشه و جریانات زندگی رو مرور کنی بعدشم بگی: به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم
بهروز
بزرگتر که شدیم مدادهایمان هم تکامل یافتند تبدیل به خودکارهایی بی رحم شدند تا یادمان بدهند که هر اشتباهی پاک شدنی نیست! اکنون اینجایم با پاک کنی یادگار از کودکی میخواهم پاک کنم این مشق کهنه ی اشتباه را ! ولی نمیتوانم ...
بهروز
خدایــا! دلم گرفته ، میان این همه آرزو. دلتنگ ترین بنده ات را دریـاب
بهروز
چمن قوریار ،داش قالار گوز یومولار ،یاش قالار هامی گلیب گئدندی آخردا یار قالار