بهروز
چشماتو ببند سعی کن من رو توی ذهنت تصور کنی بهت تبریک میگم تو ماه رو دیدی !
بهروز
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد بلکه رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگهای خشک پاییزی همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید دوستت دارم.
بهروز
دعای باران چرا ؟ دعای عشق بخوان !! این روزها دلها تشنه ترند تا زمین ؟ خدایا کمی عشق ببار...
بهروز
غم که میآید در و دیوار ، شاعر میشود در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خطکش و نقاله و پرگار ، شاعر میشود تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی ؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت ؟ تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود ! گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم از تو میگوید دلم هر بار شاعر می شود
بهروز
روز مرگم در آخرین نفسم فقط یک چیز به او خواهم گفت :اونطوری نه اینطوری میرن
بهروز
شیطان نیستم فرشته هم نیستم خدا هم نیستم فقط دخترم از نوع ساده اش حوا گونه فکر میکنم بخاطر یک سیب تا کجا باید تاوان داد
بهروز
چشمهایم را میبندم کور بودن را به دیدن جای خالیت ترجیح میدهم
بهروز
شهامت میخواهد بدون اشک خاطرات را مرور کردن
بهروز
من خوبم ...خسته نیستم ... فقط گاهی دستم به این زندگی نمی رود !!
بهروز
من اگه خدا بودم... اینقدر هوای دو نفره رو به رخ تک نفره ها نمیکشیدم...
بهروز
گوشه نــدارد که یـک گوشه اش بنشینم و نفسی تــازه کنم ... گــرد گــرد است این زمین.. ایــن روزگــــار ...!!
بهروز
بزن باران برای من برای اشک های همچو بارانم برای قلب رنجورم برای جسم بیمارم ...
بهروز
امیدوارم یه روزی تنتو به زیباییش نبازی