بهروز
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست... برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ... برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است... ... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای برای تويی كه قلبت پـا ك است ... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..
بهروز
ای آسمانی ترین ستاره ی هستی ! با تو ... جرقه های عاشق شدن ، در آتشکده ی متروک قلبم شعله کشید !! و ... ترانه های عاشقانه ام با تو ... به حقیقت رسید !! و با تو ... و وجود گرم توست که میخواهم بمانم .. و تا همیشه و همیشه .. در کلبه ی عشقم میزبان نفسهای عاشقانه ات خواهم بود .. !!!
بهروز
نگاهت کا[!]ت تا در هوای آمدنت بمیرم، تو همیشه دعوتی رأس ساعت دلتنگی ! تقدیم به همه ی کاربرای دنبالر با احترام....!
بهروز
تلخ بودم برايت؟؟ كنارم گذاشتى كه تركم كنى؟؟ شرابى ميشوم كه در حسرت مستى اش تا اخر عمر بمانى...!
بهروز
دلمون تنگید خو , یه خطاب واسه دل بینوای ما بزنید
بهروز
چه بی رحمانه... رفتی چه حقیرانه...التماس می کردم چه نا جوانمردانه...می سوختم چه قدر خوش حال...پای می کوبی چه زیبا...لبخند می زنی چه کودکانه...اشک می ریختم چه روزگاری داری...شاد و زیبا چه روزگاری دارم...غمگین و مملو از اشک من دوستت داشتم...تو می گفتی عاشقم هستی گذشت کردم...جلو آمدم...تا پای جان ماندم...تا آخرین لحظه سوختم...اما تو جایی که باید گذشت می کردی،نکردی جایی که باید جلو می آمدی،نیامدی جایی که باید می ماندی،نماندی جایی که باید می سوختی،نسوختی اکنون می دانم...می فهمم تظاهر می کردی
بهروز
آره اندر حکایت من از جایی شروع شد که گفت دوستم دارد ولی بهم بی اعتماد بود
بهروز
عجب هرزه ایست این تنهایی .. با همه بوده است !
بهروز
اینها حرف بی حساب من است ، حرف حساب شما چیه؟
بهروز
دوست داشتن گاهی سخت می شود...! دوستش داری و نمی داند... دوستش داری و نمی خواهد... دوستش داری و نمی آید... دوستش داری و سهمِ تو از بودنش تصویری است فقط... رویایی است در سرزمینِ خیالت! دوستش داری و سهمِ تو از این همه، تنهایی است!
بهروز
حکایت من , حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت .... دلباخته سفر بود ; همسفر نداشت ... حکایت کسی است که زجر کشید , اما ضجه نزد ... زخم داشت و ننالید ... گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ... حکایت من ;حکایت چوپان بی گله و ساربان بی شتریست ! حکایت کسی که پر از فریاد بود , اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود ...!!!