بهروز
افــکار عاشقـانه ام را ، جمـع که می کنـم … دسته گلی می شود ، شبیه تو ، برای تو …
بهروز
تو اگر باز کنی پنجره ای سوی دلت ;می توان گفت که من چلچله ی لال توام; مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف ;سخت محتاج به گرمای پرو بال توام...
بهروز
گاهی مرا یاد کن, من همانم که اگر ساعتی از من بی خبربودی آسمان را به زمین میدوختی
بهروز
قسم خورد بودم تا آخـــــــــرم باهات باشـــــــــم ...!
بهروز
تو خودت رفتی با خودت هم عشقمو بردی
بهروز
سهم من از لمس دستانت تارنگاری از صدایت و بوسیدن چشمانت هم دورها دخترکی ست از جاده های گندم . و من به کدامین مهر آویخته ام که رهایم نمیکند نگاهت .
بهروز
" زن که سیگار میکشد ، یعنی یک تناقض بزرگ . روحی لطیف ، با زخمی مردانه . ... فندک داری رفیق ؟ "
بهروز
خدایا دستان تو که با من باشد دیگر هیچ کس مرا دست کم نمیگیرد
بهروز
خواستم با تو باشم نخواستی ، خواستم مونس و یارت باشم نخواستی خواستم برای همیشه در کنارت باشم نخواستی خواستم هم گام و هم نفس روز های تنهایی ات باشم نخواستی ، خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی ، خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت کنم باز هم نخواستی نخواستی ، هیچ کدام را نخواستی و نخواس
بهروز
گر میشد کف دست هرکسی یه چیزی بنویسی که هیچ وقت پاک نشه کف دستم چی مینوشتی؟
بهروز
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده .. امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ! و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم! و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست .. و غمــت سـهم ِ مــن!
بهروز
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود؛ تنها از این نظر که سراپا شکسته بود پاک بود؛ چشمان او که دائماً از اشک شسته بود این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود فقط نوشتم: