ﬡᖲᗩᖇᗩ
صبحی که به جای عـــشق با یک سیگـــار شروع شود..... یک شروع دوبـــــاره نیست....... امتداد پایان اســــــت...... برای کســـــی که دیگر امیــــدی به ادامه ندارد.....
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مســـــافرم و نمی دانـــم راهــــم چیست ؟؟؟
ﬡᖲᗩᖇᗩ
من مســـافر مجرمی شــدم که حتــی ذره ای خطــا در پرونــده ی عشقش وجود نــــداشت
ﬡᖲᗩᖇᗩ
چمـــدانی دارم که بیش از تنهـــایی و بی کسی ام جای دیگـــری ندارد
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مسافـــرم... مسافــرکوچــــه های بی کســـی ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
زمانه ی من تهی از هر عاطفه ای به آخرش نزدیک می شود و تنها من را با کوله باری از غم بی او بودن تنها می گذارد
ﬡᖲᗩᖇᗩ
خیـــال عشــــق که به سرم می زند مـــرده ای می شوم که سالهاست زیر خـــاک مــدفون است
ﬡᖲᗩᖇᗩ
خیـــال عشــــق که به سرم می زند آواز مرگـــم را پرنـــده های اسیـــر در قفس سر می دهند ...