ﬡᖲᗩᖇᗩ
دارم فـکر می کنـم چـقدر خـوب می شـد نـزدیک صورتـم نـفس می کشــیدی می دانــی؟ من رکــ تر از آنـم که نبوسمـت
ﬡᖲᗩᖇᗩ
به نـبودنـش عـــادت میـکنی ولـــی دلت بودنـــش رو میخـواهد
ﬡᖲᗩᖇᗩ
تو که نیستی آلوچه هایم کپک میزنند.. چشم هایم قرمز میشود.. گلویم می سوزد.. و دختر بچه ی لوسی می شوم که با همه جنگ دارد...!