@ﬡᖲᗩᖇᗩ مردمانی هستند که میخواهند بدانند تو چه مرگــــت است ! و وقتی بفهمند چه مرگــــت است ... بهت میگویند : بس کن ! انرژی منفی نفرست ... اینجاست که سکوت معنا پیدا می کند ؛
دختری لنگه کفش اش را در جشنها جا می گذاشت تمام مردان شهر با لنگه کفشی ... جا مانده از رویایی دور و شاهزادگان مدعی که دنبال ردپایی در باد می گردند... باید خیالم را ببندم این تصویر نباید به سنگ سار برسد
@ﬡᖲᗩᖇᗩ اینجا آنقدر شاعرانه دروغ میگویند و آنقدر در دروغ هایشان شاعرمیشوند که نمیدانم دراین سرزمین بااین همه فریب چگونه است که دلم هنوز خواب باران را دوست دارد !!!