داستان جوونای امروز ما اینه. که پشت شیشه ی بی جان مانیتور به هم جان میدهند ... ! با دکمه های سرد کیبرد ، دست های هم را میگیرند و گرمایش را حس میکنند...! با صورتک ها ، همدیگر را میبوسند و طمع لب هایشان را میچشند...! آهنگی را هم زمان با هم گوش میدهند و اشک میریزند...! شب بخیر هایشان پشت خط های موبایلشان جا نمی ماند ...! و این ابراز احساس مجازی در روح و جانشان ریشه میکند واین است که از محبت های واقعی در کنار هم زود سیر میشوند
#املت که توش فلفل هم بود ، به همراه نوشابه لیموناد و نون سنگگ داغ که خریده بودم و ب ِ همراه ماست . نمیگم چقدر خوشمزه بودا اما بعدا که #مجتبی اومد دنبالر عضو شد ازش بپرسین
چه خبـــر از #دل#تــو ... ؟ #نفسش مثل نفسهاي دل کوچــک مــن ميگيــرد ... ؟ يا به يک خنــده ي #چشمان پــر از #نــاز کسي ميميرد ... ؟ چه خبــــر از دل تــــو ... ؟ دل #مغــــرور تو هم مثــل دل #عاشــق من ميگيــــرد ... ؟
@♥ღ سکوت زندگی♥ღ این روزها... دستم به نوشتن نمیــــــــــــرود تقصیر من نیست نوک مدادم شکسته است #دلم هم ... ... چه بگویم؟ آن هم شکستـــــــه است!!! این روزها... #زندگی را #سرد سر میکشم طعم #بیهودگــــــــــی میدهد و #اجبار! این روزها... میل و رغبتم را چیزی شبیه به #مرگ جویده است!
اینکه آدم بہ چنـــد سال قبل برگرده
خوبـــ توى خاطراتش بگرده و یڪ خاطره سوا ڪنـه و
بسپاره بہ دل شکسته ش ،
البته کار راحتى نیستــ.
انگار همین دیروز بود که از اوسط شهریور دلشوره و در عیـن حال ذوق و شوقی عجیبــ بـراى اولیـن روزِ مـدرسہ داشتم،
دلشوره از بابتــ اینکه
روپوش مـدرسہ ام که خیاط می دوختـــ خیلی قشنگــ باشـه!!!
اولیـن روز مـدرسه ام را فراموش نمی کنم
روز اول مهــر با مادرم بہ مـدرسه رفتم،
اولش برایــم جالبــ بـود ツ
فکر مےکردم آدما آنجا دوستــ پیـدا می کننـد و خوانـدن و نوشتـن یاد می گیرن
و هنوز هم نفهمیـدم چرا بعضی هـا روز اول گریه می کردن؟!
هر سال اول مهر یادم مےافتـه که ツ
چنـدین بار در دوران مـدرسه تصمیم کبری گرفتم
که همه ی تکالیفم را تمیز بنویسم ツ
و نقطه های آخر جمله رو با مـداد قرمز بگذارم
امــا این تصمیم نهایتاََ یک هفته عملی میشـد! ツ