دلباخته ی آن #متانت عجیب ..
همان #چشمان#نجیب ..
همان دستهایی که #دستهایم را دوست میداشت ..
همان #قلبی که تکه ی دورافتاده ی قلبم بود ..
همان حجمی که #پر کرد تمام جاهای #خالی را ..
تمام نقطه چین ها را ..
تمام سه نقطه ها را ..
تمام ناتمام ها را ..
تو باشی. من باشم. لبخند باشد
و دنیایم خالی شود از دلهره های روزمره
تمام شک هایم را در کیسه ی آبی رنگ بریزم
و پشت در بگذارمشان.
در را به روی هر چه که به انتخاب من نبود، ببندم
نفسی تازه کنم
و باز
تو باشی
نگاهت باشد
گرمی دستانت باشد
آغوشت باشد
و من هر لحظه گم شوم در خیال تو...
کاش واقعی شود این خیال من
بعد بیایی، دستم را بگیری. باهم برویم به یک جایی که معلوم نیست کجاست...