یه #حرفایـــی رو بایـــد تا ابـــد ته دلـــت نگـــه داری، مثـــه یه #راز می مونـــن، بین #خـــودت و خـــودت، و حـــال این روزهای مـــن، و #ناگفتـــه های این روزهام از همین حـــرف هاست، این جور وقتا #نیـــاز نـــداری کسی درکـــت کنه، همیـــن که خـــودت، خودتـــو بفهمی کافیـــه و من با همه چیز کنـــار اومدم... امیـــدوارم اون هم کنـــار بیاد باهاش ... امیـــدوارم اونم #آروم شه ...
“بــــود” تلخ ترین کلمه ای که میشناسم کلمه ای برای ترجمه ی تمام #حسرت#دنیا بـــود یعنی دیگر نیست یعنی تو ماندی و حجم سنگین #تنهایی یعنی تو ماندی و هزار حرف نگفته یعنی تو ماندی و #حسرت یعنی دیواری از جنس سنگ که فاصله ی دستها حفظ شود یعنی صدایی که دیگر نخواهی شنید بـــود یعنی تمام هست هایی که نیست شد یعنی یک جای خالی… #بـــود یعنی دیگر نیست…(!)
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات ،که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...