ﬡᖲᗩᖇᗩ
پرسیدی خوبام؟ نه. خوب نیستم. امروز سیزده فروردین هزار و سیصد و نود و دو است و من، هنوز بهار را -حتی از پنجرهی اتاقام هم- ندیدهام.
ﬡᖲᗩᖇᗩ
به ناگاه تو را مینامم و با تو سخن میگویم
ﬡᖲᗩᖇᗩ
کجاست صدای مهربان تسکینت تا بیاید و ببرد این همه درد را از من....
ﬡᖲᗩᖇᗩ
نمیدانـــــــــم بگوییم : " بمـــــان " یا " بـــــرو " ...؟!! چرا که باور کـــردم به هیچ فعلی پایبند نیستــــــــــی...!!!♥♥♥
ﬡᖲᗩᖇᗩ
هزاركلمه برجای خاليت ريختم اماپر نشد... به گمانم از جنس بی نهايتی..
ﬡᖲᗩᖇᗩ
كـلي حــرف دارمــ ، ولـي دریـغ از حوصــله!...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
تمام صندلی های دنیا تو را به نشستن و ماندن فرا می خوانند به جز یک صندلی ... که هر لحظه به خاطرت می آورد بال هایی برای پرواز داری !
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مقابل پنجره ات نرده کشیده ای تا عاشقانت دخیل ببندند! و من بیمناکم از کلیدی که قفل احساست را بگشاید، و دستی که پنجره ات را !!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
انتـــــــــــظار!!! لحنِ خیس نگاه انسانهایی ست؛ که زندگیشان بوی تنهایی می دهد...!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
جدایی را برایماטּ رقمـ می زنند ... و مَـטּ به چشماטּ عاشق تو می اندیشمـ ! باکی نیستـ دوستتـ دارمـ هایماטּ ادامهـ دارد!!!شاید ایــטּبار در سکوتـ