ﬡᖲᗩᖇᗩ
حڪایت غریبی ست،بشکستن ما و بشڪن زבن בیگران….!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
... به حباب نگران لب یک رود قسم ، و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد ، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند . لحظه ها عریانند ، به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
انّا لله و انّا اليه .... به زبانم نميآيد
ﬡᖲᗩᖇᗩ
گاه و بی گاه نعــره های آسمان ، دل ِ نـــازکــِ مـــَن
ﬡᖲᗩᖇᗩ
كمي بــراي دلم شــكر بپــــاش . . . قندش پايين آمده . . . اين روزها جز نمك بر زخم هايش چيزي نمي پاشند
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مِـــن مــِـن نكــن دلم . . حرف هاي نگفته ات را بزن . . من با جان و دل گوش مي دهم . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
عـــطَـشَت را بگيــر و برو ،ازين آبادي هم كــه بگــذري همه اش ســراب است . . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
كـمي دلم به حال خودم مي ســوزد . .اينكه چرا اينجايم و اينجا نيستــم !!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
خیـــرهــ بــهــ مــردم ؛ نشـستـه امــ ؛ تنهــآی تنهــــآ نـهــ کســـی حــــالمـــ را می پـرســد ؛ نـهــ کسـی هــوایــــم را دارد ؛ عیبــی نـدارد ؛ سـالهــاسـت بـهــ ایــن زنـدگـــی عــادتـــــ کــــرده امـــ !
ﬡᖲᗩᖇᗩ
کاشــــــ می شـــد زندگی را هم عوضــــ کــــرد مثل «چایی» وقتی که ســــــرد می شود . . .