#وقـــــتی ... دل ِ دستـــــهایم ... #تنگ مـــــیشود برای انگشتان کوچکت ؛ آنهـــــا را میگذارم برابر خورشید ، تا با ترکیبی از کسوف و گرمــــا ... دوری ات را #معنا کنم !!
بـعضـي وقـتـها ؛ #تـنهايي ميـپـيچه دور #گـلـوم ! اما لامــصـب نـه #خـفه ام ميـکنه که #راحـت بـشم و نه دسـت از سـرم بــرميـداره کـه #رهــا بـشم فـقط ... #زجــر#کـُشـم داره مـيکـنه ..