ﬡᖲᗩᖇᗩ
کاش زودتر رسیدنِ خبرهای خوب، دست من بود. کاری که از دستام بر نمیآید دلام. تنها میتوانم پابهپای چشمانتظاریات، پناه ببرم به آن ترمهی بتهجقهدار و دانههای سرخِ عقیق. . . نجاة منک یا سید کریم. . . خدایی هست همین نزدیکی. . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
به ناگاه تو را مینامم و با تو سخن میگویم
ﬡᖲᗩᖇᗩ
پرسیدی خوبام؟ نه. خوب نیستم. امروز سیزده فروردین هزار و سیصد و نود و دو است و من، هنوز بهار را -حتی از پنجرهی اتاقام هم- ندیدهام.
ﬡᖲᗩᖇᗩ
دلتنگام. و مضطرب. تهِ همهی سرخوشیها، تهِ همهی خستگیها، همهی گریز زدنها. . . اصلن همیشه میرسم به همینجا. درست همین نقطه.
ﬡᖲᗩᖇᗩ
پنهان داشتنِ اندوه، بسیار دشوارتر از مخفی کردنِ شادی است. اشک هنگامی که باید فرو بریزد، میریزد. اما خنده را میتوان مهار کرد. . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
وقتی با فشار، خودش را از قفسهی سینه تا استخوانِ کنارِ حنجرهات بالا میکشد و از چشمهات سرریز میشود. . . سکوت میکنی. سکوتی تلخ و معنیدار. به احترامِ همهی آنچه از سر گذراندی. همهی آنچه دیگر از سرت افتاده. . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
گاهی یک چیزِ کوچک، یک چیزِ خیلی کوچک، یک چیزِ خیلی خیلی کوچک، میتواند دستات را بگیرد و پرتات کند به خیلی دورترها. . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
اتحاد جماهیر دلام در حال فروپاشیست بیا! پیش از آنکه از درد تکهتکه شوم. . .