دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ممد
مرد
امتیاز: 3688

دنبال‌شدگان

(360 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(441 کاربر)

گروه‌ها

(34 گروه)

بازدید

ممد
972237_649694451712026_579773105_n.jpg ممد

آخه مگه آزار داری مهندس این بچه هارو میذاری سر کار!!

ممد
405634_256698994471055_744257559_n.jpg ممد

@♥♥ دنيا ♥♥ برات ماشین شاستی بلند خریدم

این ارسال را بازنشر کرده است.
ممد
1010897_470446686382922_1298877801_n.jpg ممد

عاشق اون وسطی ام که قضیه رو نگرفته

ممد
امیر رضا.jpg ممد

سلام دوستان بفرما بستنی

ممد
ممد

سوار تاکسی بودم ، دیدم یه دخدر خوشگل و سنگین جلو نشسته ، ۵ مین بد پیاده شد ، دست کرد تو کیفش ، گفتم مهمون ما باش خانوم خوشگله ...! دیدم از تو کیفش یه قبض در آورد داد به راننده گفت: "پس بابا این قبض و بگیر ، وقتِ برگشتن برو عکسای منم از آتلیه بگیر" ریدم به خودم ، هی سرخ و سفید می شدم ، خواستم جمعش کنم، گفتم : "دخترتون هستن، ماشالا چقد حالت چشما و فرم صورتشون شبیه شما بود " راننده گفت " بیخود شیرین زبونی نکن دیوث ، الان میبرم یه جا مهمون "کردن" رو یادت میدم ...! اصن تاکیدِ خاصی رو ..........................داشتباقی داستانم به شما مربوط نی

ممد
9040_513436252055742_304893918_n.jpg ممد

روزی شیخ در گوشه ای جلوس کرده بود و مریدان آمدند و عرض کردند : یا شیخ ... شیخ بی درنگ فرمود: یا هیچ کس ! مریدان چون این حقیقت از شیخ بشنیدند زجه زنان و مویه کنان خشتک های بدریدند و بیرقی عظیم با این عنوان " یا شیخ یا هیچکس " بساختند و از برای ثبت نام شیخ در کاندیدای شورای شهر آماده شدند.

ممد
ممد

عبید ابن لوک جوزانی از مریدان شیخ نقل کند که مولایم دستی گشاده داشت و هیچ کس را از در خانه خویش دست خالی رد ننمود. یاد دارم شبی بر خانقاه بودیم و با شیخ شِلِم میزدیم که گدایی دق الباب نمود. شیخ بر باب حاضر گشت و چون گدا بدید زبان به دشنام و ناسزا گشود، فی الحال آن بیچاره شیخ را گفت: ای پیر دانا چرا مرا تحفه ندادی دیگر ناسزا گویی. شیخ فرمود: از آنجا که ما در بخشش شهره خاص و عام هستیم و در خانه متاعی نداریم تا تقدیمت کنیم گفتیم دست خالی نروی !! گویند گدا با درک این عظمت شیخ خشتک خویش شرهه شرهه نموده و تا روز موت از مریدان حلقه به گوش شیخ گشت.

ممد
ممد

شیخ را گفتند یا شیخ راست است که شما 100 بار ازدواج نموده اید ؟ شیخ فرمود: اگر راست نبود که ازدواج نمیکردیم! این سخن شیخ چنان در مرید رسوخ کرد که احساس حاملگی به وی دست داد. و دیگر مریدان خشتک خویش محکم چسبیده و به سان اوسین بولت مهلکه را ترک گفتند.

ممد
ممد

گویند روزی ابوفیزیک ابن هالیدی(یکی از دانشمندان شیخ در عرصه فیزیک و ریاضیات) نزد شیخ رسیده و بسیار خویشتن را دانشمند معرفی نمود و نزد شیخ فخرها بفروخت. شیخ با آن ملایمت و آرامش مثال زدنی خویش ابو هالیدی را این گونه خطاب کرد: ای مردک، سوالی از تو خواهیم نمود، گر به آن جواب دادی بر علم تو صحه خواهیم گذاشت و تو را مقامی بالا در MIT نصیب خواهیم نمود. ابو هالیدی چلنج شیخ را اکسپت گفته و شیخ اینگونه طرح سوال نمودند: آن چیست که در زمستان خانه را گرم می کند و در تابستان بالای درخت است؟ هالیدی بسیار تفکر نمود و محاسبت ها نمود لاکن از جواب دادن عاجز گشته و درخواست جواب از شیخ نمود. شیخ پاسخ دادند:"بخاری"!!! ابو هالیدی بسیار بر آشفت و شیخ را گفت : چگونه بخاری در تابستان بالای درخت برود ؟! حضرت فرمود: به تو مربوط نیست، بخاری خودمان است، می خواهیم آنرا بالای درخت بگذاریم!!! ابو هالیدی از این جواب بسیار درست و علمی شیخ بسیار شگفت زده گشته و خشتک خویش را تقدیم شیخ نموده و بسیار نعره ها بزد. الباقی مریدان نیز که از این مباحثه علمی هیچ دستگیرشان نشده بود به آرامی از برای چَرا (علف خوردن) عازم

ممد
ممد

روزی اسحاق ابن نیوتن در محضر شیخ نشسته بود. شیخ از ایشان پرسید: " شنیده ام شما گفتید یک کیلو آهن و یک کیلو پنبه وزن برابر دارند؟" نیوتن گفت: بله همین طور است. شیخ دستور دادند تا یک کیلو پنبه و یک کیلو آهن آوردند ... اول پنبه را به سر نیوتن زدند و سپس آهن را به سر نیوتن زد! نیوتن از درد نالید. شیخ فرمود کدام سنگینتر بود! نیوتن که از گفته خود پشیمان شده بود عربده ها زده و خشتک خود دریده و فورا" به جمع مریدان شیخ گروید!!! "برگرفته از کتاب فیزیک شناسی شیخ ، ترجمه ابو هالیدی و شرکا

ممد
ممد

ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﯿﺦ السارق ﻭ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ به بادیه ﺟﻬﺖ ﻣﺸﻖ ﺟﻨﮓ شدی.. ﻭ ﺷﯿﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪﯼ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﮐﯿﺴﺘﻨﺪ؟ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻋﺮﺽ ﺑﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﻣﮕﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ ﻫﻤﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﺪﻧﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﺰﻧﯿﺪﺷﺎﻥ! ﺍﻭﻟﯽ ﺑﺰﺩ ﻭ ﻣﮕﺴﯽ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺩﻭ ﺷﻘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ.ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻫﻤﮕﯽ ﻫﻠﻬﻠﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪﯼ.ﺩﻭﻣﯽ ﺑﺰﺩ ﺑﺎﻟﻬﺎﯼ ﻣﮕﺲ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﻣﮕﺲ ﺑﯽ ﺑﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﮑﺮﺩ.ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﯼ. ﺷﯿﺦ ﺑﻔﺮﻣﻮﺩ ﻫﻪ!!ﺭﯾﺪﯾﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺯﻧﯿﺘﻮﻥ!..ﺣﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ.. ﻫﻤﯽ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺍﺯ ﻏﻼﻑ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﯾﺰ ﺑﮑﺮﺩ ﻭ ﻧﺎﮔﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﮕﺴﯽ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻭﺭﺩ.ﻣﮕﺲ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻌﺪ ﻣﺠﺪﺩﺍ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﻓﺖ.ﯾﺎﺭﺍﻥ ﻫﻤﮕﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻭﺭﻧﺪﯼ ﮐﻪ ﺷﯿﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺽ! ﺑﺒﻨﺪﯾﺪ ﮔﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ! ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺷﯿﺦ ﻫﻤﮕﯽ ﮐﻒ ﺑﺮ ﺩﻫﻦ راندی ﻭ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺷﻬﺮ ﮐﻒ ﺑﺮ ﺩﻫﻦ ﻭﻋﺮﺑﺪﻩ ﮐﺸﺎﻧﻮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻮﺑﺎﻥ جامه دراندی و ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺑﺮﻓﺘﻨﺪﯼ..

ممد
ممد

خدا حافظ

ممد
485897_445411688858199_391079414_n.jpg ممد

آورده اند که روزی شیخ برای گرفتن وامی به بانک سینا در خیابان آزادی تهران، مراجعه کردندی رییس بانک که از مرتدان شیخ همی بودندی بگفتندی: وام نمیدهیم. شیخ عصبی شدندی و گفتندی که من شیخ هستندی و اگر وام ندهندندی، دهانتان را سرویس خواهم کردندی! رییس بانگ گفتندی: هیچ غلطی نتوانندی بکنندی در این هنگام شیخ با عصای خویش شعبه را به دونیم کردندی و از وسط آن گذر کردندی و به بانک دیگری رفتندی.!! مریدان و تحویلداران بانک با خشتکی نمیه عریان به فنا همی رفتندی و از درب پشتی منتهی به خیابان حبیب اللهی وارد طرشت گردندی و از دور برگردان بزرگراه جناح وارد اشرفی اصفهانی و چهار دیواری شدندی و به عزاداری پرداختی.

ممد
ممد

در خاطرات زنبیل الدوله این گونه آمده است: به خدا سوگند مولایم شیخ [!] الدین را عالم ترین افراد در عصر خویش بدیدم که در مکتب ایشان دانشمندانی چون سید آلبرت اینشتین پرورش یافته است. نقل است شیخ در یکی از دیدارهایش با آلبرت از نظریه نسبیت سخن به میان آوردی و در آن جمع انییشتین شیخ را پرسیدند: یا شیخ نظریه نسبیت چه باشد؟ شیخ(سلام الله علیه) اندکی دم و دستگاه خویش را از روی خشتک خارانده و سپس فرمودند: دست خویش را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید، این عمل به مانند یک ساعت به نظر می رسد، حال آنکه با دافی خوشگل و تر و تازه و رسیده، یک ساعت بنشینید این عمل مانند یک دقیقه در نظر خواهد آمد. این نسبیت است. انیشتین از این پاسخ خشتک درید و با پای پیاده رهسپار دیار شیطان بزرگ گشته و در بیابان های همان جا نعره ها بزد.

ممد
998697_485790201508855_983321889_n.jpg ممد