از معادلات ابن دیفرانسیل از مریدان خرخون شیخ ( خ-ف ) نقل است که در ایام امتحانات پایان ترم , شیخ کنج عزلت برگزیده بود و در حجره خویش آرمیده و دم بر نمی آورد !!! زین سبب مریدان را از حالت شیخ, تشویش و نگرانی عظیم فرا بگرفت. پس چندی از آنان بر حجره داخل شدند و شیخ را بدیدند که برگه ای از A4 بر زمین نهاده و خشتک از پا بیفکنده و مشابه بر احوال موال, بر آن ورقه بنشسته و به تنظیم موقعیت ماتحت خویش در جهات X و y بر فراز برگه مشغول است... !!!! مریدان دیده از شرم بربستند و پرسیدند: یا شیخ، این چه حکمت است ؟ شیخ فرمودند: ای غافلان، سیمولیشن دانید چیست؟ از بهر امتحانات مهیا همی گردم و این برگه, ورقه امتحانی فرضی است و من ریدن در امتحان شبیه سازی کنم!!! مریدان نیز چون این بشنیدند سخت بر خود بریدندی و از خوف امتحان خشتک خویش رنگین نمودند.....
مریدی از برای تکمیل دین و رفع حاجات مضرور خود قصد اختیار زوجه از دیار جاپن نموده جهت کسب اجازه خدمت شیخ رسید و از وی نظر خواست. شیخ سر در جیب مراقبت فرو برد و سپس اندکی گریست. مریدان از حال شیخ جویا شدند و شیخ همی پاسخ داد، این مرید صاحب فرزندی خواهد شد با چشمانی تنگ و ماتحتی گشاد.
و مریدان از این پیشگویی شیخ در شگفت شدندی و بساط نعره و گریه را همی گسترانیدند. شب بخیر من رفتم باشگاه
@♥♥ دنيا ♥♥ کتاب خشتک الضعفا روایت است که روزی حاج ابولفتاح قزوینی از دیاری گذر همی کرد که ناگاه از آن دیار صدای شیون و فغان شنید حاج ابوالفتاح را در حالی که ازخوشحالی در خشتک خود نمیگنجید به سمت صدا روان همی شد و در راه در فکر این بود که از حلوا شروع کند یا از برنج و مرغ در همین افکار بود که به قبرستان رسید و دید مردک بی چاره ای را جهت دفن به سوی آنجا می آورند . حاجی به بالای قبر آن مرد نگون بخت رفت و دید ملای ده بعد از کندن قبر مقداری پهن گاو خیس کرده و در ته قبر میپاشند وقتی حاجی علت را جویا شد ملا گفت این از فرمایشات بیگ شیخ است و در رساله ایشان نیز نوشته شده . . راویان گویند حاج ابوالفتاح بعد از شنیدن این جمله مدت 2ساعت و 47 دقیقه خشتک مبارک را سرچ کرده و دنبال رساله همی گشت تا آن را بیافت و وقتی به دنبال مطلب مزبور همی گشت دید نوشته است بعد از کندن قبر ته قبر را کمی پهن تر کنید گویند برای اولین بار در تاریخ حاج ابوالفتاح خشتک خود را بر سر کشید و به سمت بیابانهای آتاکاما روان شد .
رفتم خونه فیلم دیدم جزیه مند شدم اومدم ببین زن هنوز اندونام انقدر تیز هست ک بتونم ی خرخره رو بدرم پس پاتو از زندگی منو بچهام بکش بیرون تا اون سیبیلاتو دود ندادم
شیخ را چند برادر بود لاشی،که چون شیخ را از خویش زیباتر میدیدند و محبت پدر را به شیخ بیشتر با پِلَنِ قبلی شیخ را به هوای خرید قاقالی لی به بیابان برده و به بالای چاهی ببردندی
پس پفکی را که از قبل مهیا نموده بودند را در چاه بیانداختندی و شیخ را بگفتند :
ای وای داداشی قاقا بر چاه بیافتادی حال چه کنیم؟
شیخ در حالی که ونگ میزدی بفرمودی: من توفکمو ایخام...
یکی از برادران گفت: دییییییییییوث تو هم اینک 80 سالت است هنوز به پفک میگویی توفک!
شیخ را از این سخن برادر سخت تکان حاصل گردید،پس بادی در حنجره بیانداختی صدای خویش صاف ببنمودی و رو به اخوین گفتی:
ایهالدیوثین شما الاغها را نقشه ای دیگر نیاموختندی که هم اکنون پس از 80 سال همچنان همین یک ترفند را بر من پیاده میکنید ؟
آیا ندیدید که ما گول نمیخوریم و با گریه همواره شما را مجبور میکنیم بر چاه رفته و پفک ما را از چاه خارج کنید؟
آیا ندید که چون به رسالت رسیدیم از تاکسی پیاده شدیم بدون آنکه قرانی کرایه تاکسی دهیم؟!
آیا ندیدید که وقتی قحطی آمد همه شما آویزانِ قرصی نان به منزل من شدید و آینه شمعدان جهاز مادرم را همراه با قرص نان و یک بسته قرص استامینوفن کدیین پیچاندید،اما من از گناهتان گذشتم؟
آیا پدر ما جنتی است که شما فکر میکنید هنوز زنده است و به محبت ایشان بر من حسادت کنید؟
آیا....
شیخ آنقدر برادران را گفت تا باسن ایشان پاره گردید،پس برادران را از شدت درد و شرمندگی نعره بر آسمان برخاستی و خشتکها در این را دریده گردید و ناله کنان خود را به چاه بیانداختندی...
آنگاه شیخ پفک خویش بگشودی و آرام آرام شروع به خوردن نمودندی...
خصوصیات دخترا: 1. تا زبونشون باز میشه عوض مامان بابا میگن شوهر 2. حالشون از همه ی پسرا به هم میخوره ولی نمیدونم جرا١٠٠تا دوست پسر دارن 3. نون شب ندارن ولی پول عمل دماغشونو ردیف میکنن 4. تو گوگل یه چیزا سرچ میکنن که خود گوگل میره از یه دختر دیگه میپرسه!!
آقو چن روز پيش يکي از دختراي کلاس که چن وقتي ميشد عاشق ما شده بود پشت صندلي ما نوشت عاشقتم...ما ديروز داشتيم تو محوطه دانشگاه قدم ميزديم يهو ديديم دو نفر از حراست اومدن مارو بردن 2ساعت و نيم کتکمون زدن که بگو کدوم دختر بود!؟ مام که نميتونستيم به عشقمون خيانت کنيم گفتيم يه اسم الکي بگيم بپيچونيم گفتيم فاطمه اسدي...از شانس ما اسم زن رئيس دانشگاه فاطمه اسدي بود!ها ها ها ها...مارو بردن پيش رئيس ديديم خيلي منطقي برخورد کرد،گفت الآن ميريم خونه من تا مطمئن شيم،گفتيم خدارو شکر الآن ميفهمه همش دروغه...آقو رفتيم اي آقوي رئيس زنگ در خونه شونو زد زنش اف افو ورداشت گفت "بدو بيا بالا...شوهرم تا غروب نمياد"...ها ها ها ها ها...طرف منتظر دوس پرش بود!...آقو اي رئيس دانشگامون هم فکر کرد زنش منتظر ما بوده وسط کوچه افتاد سر ما به حد مرگ مارو زد! اتفاقاٌ وسط اي کتک کاريا دوس پسر زنش هم اومد تا جريانو فهميد اونم شروع کرد به زدن ما!يني در اين جريان استخون بندي من بطور کامل نابود شد...ها ها ها ها ها ها...عشقمونم جريانو فهميد مارو ول کرد رفت...آخه آدم عاقل پشت صندلي ابراز علاقه ميکنه!؟
شهید حسن فتاحی معروف به حسن امریکایی بیسیم چی گردان غواص لشکر امام حسین .... معروف به حسن سر طلا... منطقه نهر خین عملیات کربلای چهار به شهادت رسید ... پیکر مطهرش هنوز هم برنگشته .... این آخرین عکس "حسن" هستش ....
آخه انقدر تو زندگیه روز مره باید با اطرافیان کتابی بر خورد کنیم مردیم اینجا راحت میتونی هر خل و چل بازی در بیاری بدونه اینکه مهم باشه دیگران درموردت چی فکر میکنن
البته م ما از اونجایی که خیلی فکرامون شبیه همه شکایی کردیم که نکنه دوقلوییم وقتی پیشو گرفتیم دیدیم ببببببببله از قراره معلوم پدر مادره محی بچه دار نمی شدن(چون اون بچه ی اوله)و مادره من دوقلو باردار بوده واز اونجایکه زندگی خرج داره محیو به اون خانواده می فروشه فقط سره بدنیا اومدن ی خورده اختلال ایجاد شد اون مهر بدنیا اومد من بهمن فاصلمون خیلی نیست فقط چند ماهه(بر گرفته شده از کتاب بینوایان)

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 18 ساعت و 31 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 18 ساعت و 29 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 18 ساعت و 27 دقيقه قبل