reza
محمل لیلی از این بادیه چون برق گذشت...همچنان گردن آهو به تماشاست بلند
reza
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز...بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
reza
بعضی راهها هستن تو زندگی که وقتی میریشون لازم نیست پُل های پشت سرت رو خراب کنی..خودشون پشت سرت خراب میشن
reza
من نمیدونم چرا اینجوری ام اصلنم دوست ندارم اینجوری باشم ولی اینجوری ام دیگه..کاریشم نمیشه کرد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 1 ساعت و 10 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....