به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
پریشب رفته بودیم خوروینِ کرج.صحبت از جن و روح شد نصفِ شب ساعت 2 تصمیم گرفتیم بریم قبرستونماه تو آسمون نبود و تو اون تاریکی دسته جمعی رفتیم وسط قبرا..بعد نشستیم جلو قبرستون حکم بازی کردیمسر اینکه تیم بازنده باید یه نفر یه نفر برن وسط قبرستون رو یه زیر اندازی که پهن کرده بودیم 5 دقیقه تنها بخابنیکی از بچه ها وقتی برگشت نفسش بالا نمیومد از ترسخوش گذشت
الان من بزرگترین آرزوی امشبم اینه که این یارو #ایمون-زائد صبح که بیدار میشه جفت پاهاش گرفته باشه و نتونه بازی کنه فردانامرد تو ده دقیقه سه تا زدخیلی نامردِ...اصلن خرِه
دوستان من و ایشون @الهام سر بازی استقلال پرسپولیس فردا با هم شرط بستیم که اگه استقلال بازی رو برد تا یه هفته آواتار الهام بشه عکس تیم #استقلال همیشه قهرمان و اگه #پرسپولیس برد که احتمالش اپسیلون به بی نهایتِ یه هفته من عکس پرسپولیس بشه آواتارم...عمومی اعلام شد که بعدن بهانه ای نباشه
@آزاده ایــرانی تولدت مبارک آزاده عزیز...ایشاللا که همیشه سبز باشی و خوشحال وشاد کنار کسی که دوستش داری بمونی و همیشه علامت پیروزی رو نشون بدید..و بعد ها هم یه خونه سبز شبیه این عکسِ داشته باشید مثلنیکی ام تو جُردن
مرسی رضا جان عالییییییییییییییی گفتیییییییییییییییییییییییییییی ولی جردن دوست نمیدارممممممممممم. دوست دارم خونمون وسط شهر باشهههه یه جای پر از آدم و مغازههههههههههههه
@kh........ سراسر زندگی گذشته تو تنها صرف این شده که منتظر بمانی تا شاه بشوی . حالا شاه هستی و فقط باید حکومت کنی . و حکومت چیزی نیست مگر یک انتظار طولانی .... #انتظار-لحظه-ای-که-سقوط-خواهی-کرد
چندین ساعت میشد که زور میزدم بخوابم، اما بینتیجه بود و همینطور غلت میزدم. داشتم داغون میشدم. چشمهام رو تا جایی که میتونستم محکم بستم و بنا کردم به گوسفند شمردن. پنجاههزارتایی از اون حرومزادهها رو شمرده بودم که یکهو اونها شروع کردن به شمردن من...... بیخیال گوسفند شمردن شدم.
من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد
بعد تو جیب پیرهنم که سفید بودیه چای نپتون مونده بود مامانم پیرَنمُ شسته الان روش یه لکه زرد افتادهالانم اومده داره دعوام میکنه که واسه چی گذاشتیش تو جیبت؟؟؟واسه روزِ مبادا؟؟
شیش هفت سالم بود با مینی بوس داییم داشتیم میرفتیم #قم.تو راه زد به سرم که رفتم تو حرم ضریحُ گاز بگیرمرسیدیم داییمُ کشیدم یه گوشه ای پرسیدم دایی ضریح حضرت معصومه رو گاز بگیری چی میشه؟؟اونم سریع گفت قورباغه میشی!!نکنی اینکارُ.پیش خودم گفتم بی خیالش ارزششُ نداره..رفتیم تو حرم خلوت بود رفتم چسبیدم به ضریحُ بعد کلی جدال با نفس آخرش شکست خوردمُ یه گاز گرفتم از ضریحبعد بدو بدو اومدم بیرونُ شروع کردم التماس به خدا که غلط کردم ایندفه رو بگذر و قورباغم نکنقورباغه نشدم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 57 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....