دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

reza

درباره ای وجود نداره............ درباره »
reza
مرد - مجرد
امتیاز: 9539

دنبال‌شدگان

(652 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(760 کاربر)

گروه‌ها

(109 گروه)

بازدید

reza
reza

سالهاست که مُرده ام

reza
reza

"پیش ساز تو من از سِحرِ سخن دم نزنم"

reza
Lenna_large.jpg reza

@((¯`»._.«¦¤¦*Lena*¦¤¦»._.«´¯)) این عکسِ اولین دختریه که عکسش تو اینترنت منشر شد...اسمش بود

این ارسال را بازنشر کرده است.
reza
2_331.jpg reza

لینک دانلود دکلمه ....شعر و دکلمه از

reza
417112_9aRkG2TS.jpg reza

«يا بَني‏ إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتي‏ أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمينَ»...اى بنى اسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد و (نيز به ياد آوريد كه) من-شما-را-بر-جهانيان-برترى-بخشيدم!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
reza
IMG_0003.jpg reza

اینم من و گروه تحتِ امرَم مثلن

reza
IMG_0002.jpg reza

من و آرش همرزمم قبل از عملیاتِ فتحِ لاس وگاس مثلن

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
reza
reza

بعد از ظهری رفیقم گفت شب میرم عروسی پسرعموم گفتم مااَم بیایم گفت نه خیلی ضایعیدزنگ زدم به بچه ها گفتم اینجوریه پایه باشید خودمون بریمگفتن بریم...تالارُ بلد بودم 4 نفر شدیم رفتیم تو تالاررفیقمخونواده رفیقممهمونا بعدش ما

reza
reza

چه می شد این شب خسته به سمت لب برود/// کسی که آخر خطـّم... عقب عقب برود/// از انتهای زمستان، بهار برگردد//// که با فشار ِ دکمه... نوار برگردد!!

reza
reza

این ارسال را بازنشر کرده است.
reza
reza

و دیواری که قلبش از سنگ می تپد...... تکیه گاه است

این ارسال را بازنشر کرده است.
reza
reza

امشب بدجوری دلم دختر خواستچرا من دختر ندارم؟؟؟

reza
reza

حضرت آیت الله سید «علی سیستانی»، حضرت آیت الله شیخ «حسین وحیدخراسانی»، حضرت آیت الله شیخ «ناصر مکارم شیرازی»، حضرت آیت الله سید «محمدتقی مدرسی»، حضرت آیت الله سید «صادق شیرازی»، حضرت آیت الله شیخ «اسحاق فیاض» روز دوشنبه را اعلام کرده اند

reza
3668-9498.jpg reza
در زلزله

این کوچولو چند ساعت بعد زلزله تو اون شلوغی و همهمه به دنیا اومده

این ارسال را بازنشر کرده است.
reza
reza

عنکبوتی گرفتم . دور دستم وول می خورد. . گفتم : " کاریت ندارم." . اما عنکبوت همین طور وول می خورد. . عنکبوت بزرگ و سیاهی بود. . مامان آمد توی اتاق و داد زد: " اون عنکبوت رو بنداز اون ور!" . گفتم : "من که کاریش ندارم."

این ارسال را بازنشر کرده است.