به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر دادهام … و #تکه-تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود … که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد …
@آزاده تنها که باشی... فکر میکنی ...فکرت را که کردی !،بیشتر تنها میشوی... ودوباره فکر میکنی... وبه جمع پناه میبری تا فکر نکنی... و در جمع که هستی.... به تنهایی فکر میکنی... فکر که میکنی ،درجمع گم میشوی ....گم که شدی،گورت! را هم پیدا نمیکنند... تنها میشوی... و..
آه ای صدای زندانی.... آیا شکوه #یاس تو هرگز.... از هیچ سوی این #شب-منفور .... نقبی به سوی نور نخواهد زد؟؟... آه،ای صدای زندانی .... #ای-آخرین-صدای-صداها
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 18 ساعت و 43 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....