reza
دی کوزهگری بدیدم اندر بازار ... بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
reza
در اندرون من خسته دل ندانم کیست ... که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
reza
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم ... کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما
reza
دود آه سینهٔ نالان من ... سوخت این افسردگان خام را
reza
ترسم که صرفهای نبرد روز باز خواست ... نان حلال شیخ ز آب حرام ما
reza
مَحمِل لیلی از این بادیه چون برق گُذشت ... همچنان گردن آهو به تماشاست بلند
reza
لاله و گل زخمی خمیازه اند ... عیش این گلشن خماری بیش نیست
reza
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد ... تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند
reza
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت ... عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
reza
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرج ... عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد، تسبيح كنان شد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 1 ساعت و 14 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....