reza
توسط پیامک
و این است ایران.پیش به سوی پیروزی دوم
reza
و خاک ، خاکِ پذیرنده ... اِشارتی ست به آرامش
reza
مرداد سال 32 تازه ازدواج کرده بود و تو تهران سرباز بود 28 اُم بهشون دستور میدن برن محاصره خونه مصدق . نزدیک به 10 باری واسم تعریف کرد که اون روز خیلی کلنجار رفتم با خودم که نرم ولی تازه ازدواج کرده بود نمیرفتم اذیتم میکردن بعدشم من که یه سرباز بیشتر نبودم در هر صورت این اتفاق میفتاد .. همیشه اینجا کمی مکث می کرد و یه آهِ بلند می کشید و میگفت : نه نباید میرفتم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 19 ساعت قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....