به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
فرق قصه گفتن یه فارس و یک ترک به بچه هنگام خواب... فارسه:یکی بود یکی نبود یه روز یه فرشته مهربون اومد پیش یه فرشته کوچولوی دوست داشتنی و .... ترکه : بیر گِجه بیردَنه جین قبریدن چیخدی , دِدی کیمدی بو اوشاق ؟! نیَه یوخلامی , الان اونی ییَ یرم
یاد انتخابات هشتاد و هشت که می افتم،یه ترسی می افته تو جونم.یاد اتفاقای تلخش..یاد امیدایی که ناامید شد،روزایی که شب شد،لبخندایی که اشک شد،یاد شبای نخوابیدن.یاد روزای بعد..یاد نگرانیا.توهینا.تحقیرا.یاد انگشتای رو هوا.یاد جوونا.یاد کشته ها،مرده ها.یاد به باد رفته ها.آخ که چه پیرم حالا و هنوز و هنوز تو سیاهی ِ این روزا منتظر معجزه م .به مجید گفتم اگه این بارم نشه چی؟بغض کردم و گفتم.گفت اگه نشه!بغض کرد و گفت../آی مردم!آی سرزمین من..آهای اونایی که منو(ما رو)ملحد و بی دین می بینید.اونایی که انگشتاتونو گرفتید سمت من ِ جوون و خس و خاشاک خطابم می کنید../ما که تن ها ییم و دلمون گریه میخاد،گریه به حال روزگارمون.به حال جوونی و آروزهامون/آخ که چه کوچیکه دنیای ما!آخ که چه کوتاهه سقف آرزوهامون..
ما رو از خونمون بیرون کردن . یه روزی رسید که دیگه اجازه نداشتیم اونجا بمونیم . مجبور شدیم همه چی مونو بذاریم و فرار کنیم . همه ی اونایی که دوسشون داشتیم یا ازشون متنفر بودیم ، همه ی چیزایی که داشتیمو نداشتیم ،همه ی خاطراتمونو اونجا جا گذاشتیمو اومدیم بیرون . اومدیم اینجا . وای ولادی ! خیلی غم انگیزه ! من دلم تنگ شده... واسه پیاده رو های شولوغ و کثیف ، واسه موشای بزرگی که یهو سر و کله شون پیدا می شه . با تعجب و ترس ما رو نگا می کنن . دلم می خواد واسه یه بارم شده منو تو برگردیم و تو کوچه پس کوچه های اونجا گم بشیم . شاید تو زندگی بعدیمون بتونیم تو خونه ی خودمون زندگی کنیم . کسی کاری به کارمون نداشته باشه . اون همه گراز غوروبا تو خیابونا دنبال ما نکنن تا بگیرن و تیکه پاره مون بکنن . حالم از همه شون به هم می خوره . تا حالا از نزدیک نیگاشون کردی ؟ خیلی چندش آورن ! هنوز صورتای پشمالوشون تو یادمه . شبا میان به خوابمو با دندونای زرد و دهنای گشاد بهم می خندن . هیچ وخ دلیل خنده هاشونو نفهمیدم ولادی ! دلم می خواد همه شونو لت و پار کنم . دخل همه شونو بیارم تا خونه مون از نجاست وجودشون پاک بشه . آخ ولادیمیر ! آسمون اینجا بی رنگه . کاش گودو یه تیکه ابر بودو می شد روش خوابید . خیلی خوابم میاد پسر ! دلم می خواد بخوابمو دیگه هیچ وخ بیدار نشم . اگه هم بیدار شدم یه جای دیگه باشیم . حتا اسم گودو رو هم نشنیده باشیم . از گرازای وحشی پشمالو هم خبری نباشه . دلم یه شعر می خواد . یه شعر که زخم هامو عمیق تر کنه . یه شعر بخون ولادی ! یه شعر !/انجمن روسپیان غمگین ما
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 19 ساعت و 53 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....