به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
یه چیزی که هنوزم نمیتونم باور کنم اینه که تو بچگی اکلیل سرنج میگرفتم و نارنجک توپی درست میکردملطف خدا به بشریته که هنوز زنده ام(شکلک خنده هم که قدغن شده)
صبح پسر عمه ام با خونوادش اومدن خونمون دو تا بچه 3 و 4 ساله داره جفتشون رو آوردم تو اتاقم گفتم هر جا رفتید تا میتونید پسته بخورید جیبتونم بریزیدبعد عید دیدنیشون باز اومدن اینجا زنش میگه سر سفره هی بچه ها پسته میخواستن گفتم چتونه پسته خور شدید؟؟گفتن اخه عمو رضا گفته هر جا میرید پسته زیاد بخورید
پارسال عید ساعت 9 صبح بود تو پادگان بودیم تو یه اتاق 5 نفره فقط من و یکی از بچه ها مونده بودیم قبل تحویل بیدار شدم اجیلایی که خریده بودیم و چیدم وسط و یه رب قبل تحویل بیدارش کردم اولش گفت بذا بخابم سیریش شدم و بیدار شد و بعد سال تحویل اهنگ گذاشتم و رخسیدیم و سر حال اومدبعدشم رفتیم اتاقای بچه ها عید دیدنی
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 35 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....