به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
ظهری داشتیم وسایل قدیمی رو مرتب میکردیم نامه هایی که بابا مامانم تو دوران سربازی بابا که تو اهواز بود واسه هم می سِندیدن رو کشف کردیمدو تاشُ بلند بلند خوندم بابام دید نه اوضاع داره بی ریخت میشه اومد از دستم گرفتتشون
تو تاکسی نشسته بودم یارو یه آهنگ گذاشته بود اون مرتیکه به ظاهر خواننده گیر داده بود و تو کل آهنگ یه بند تکرار میکرد "دلمُ بُرد ... سرمُ بُرد"اومدم بگم حاجی اگه میشه عوضش کن که پیشدستی کرد و گفت چقد این آهنگ قشنگه ... من
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 22 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....