پسر : چرا گریه میکنی گلم؟ دختر : هیچی ،همینطوری پسر عشقشو بغل میکنه و میگه ،ببخشید. دختر: چرا ؟ تو که کاری نکردی پسر : چرا .من اونجا نبودم که ازت حمایت کنم جلوی کسی که باعث ناراحتیت شد ♥
یارومداحه اومده بود تومحل داشت سوسن خانوم رواجرامیکرد باریتم: حرم طلا...امام حسین...میمیرم برات...میخوام بیام دم حرمتون...دس بزنم به ضریحتون!! ملت نمیدونستن باید سینه بزنن یا قر بدن... به قول برو بکس ادامه شعر هم باید اینجوری بوده باشه: شدم عاشق شمشیرتون،میخوام بیام در رکابتون،حالا میخوام بیام جنگ بکنم، نگو نه،نگو نمیشه،این قلب من عشقه تازه عاشق ترم میشه... حالا جنگ!خون!کو اعظم؟بابا اسمش یزیده نه اعظم! حالا یزیده،پزیده،خزیده،وزیده!!! هرچی باشه یزید باشه!یزید خره یه دونه باشه! کفشای سیاه پاشه!! اینم ازمداح های حال حاضر ما!!!
آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام. و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است." راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:" قاعدتن نباید این طور می شد!" سپس رو به پخمه کردی و گفت:"تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟" پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد