صـاد
شصت تا قرصُ یه لیوان، یه نفس، یه خرخر ... گوشیشُ دست میگیره دنبال یه اسم هرچی میگیره و جواب نمیده ... پیام میفرسته ساعتِ 20:45 : حدیث، به حرمت چند وقتی که با هم بودیم اگه پیشت هنوز ارزش دارم جواب بده کارت دارم میخوام باهات حرف بزنم داره میزنه به سرم . ساعتِ 21:11 : میخواستم باهات خدافظی کنم و واسه آخرین بار صداتُ بشنوم کاری دیگه با این دنیا ندارم، بدون دوستت دارم خیلی، اگه تونستی سر خاکم بیا خدافظ "زنـِی" امیدوارم کسیُ گیر بیاری که لیاقتتو داشته باشه . ساعتِ 21:17 : چشام داره سنگین میشه . ساعتِ 21:24 : چرا باهام اینکارو کردی؟ . ساعتِ 21:33 : یه نامه نوشتم برات، مبین از مسافرت بیاد میارش برات . ساعتِ 21:44 : چشامو به زور باز گذاشتم نفس کشیدن چقد سخت شده دلم میخواست کنارم بودی، دوستت دارم . ساعتِ 22:01 : باهام حرف بزن . ساعتِ 22:05 : زبونم بند اومده دهنم خشکه یکم ترس داره، مبین اینجا نیست نمیخواد زنگ بزنی بهش . ساعتِ 22:13 "آخرین پیام" : تو رو خدا جواب بده، میترسم، میخوام صداتو بشنوم آرومم میکنه همین یه کارو برام کن ... .
این ارسال را بازنشر کرده است.