یه روز سر کلاس , معلم خسته بود و سرشو گذاشته بود روی میز .... یکی از بچه های کلاس اومد ازش پرسید : آقا شما دارین سر کلاس میخوابین ؟؟ معلم : نه من نمیخوابم. ... شاگرد : پس چکار میکنین آقا ؟؟ معلم : من داشتم با خدا حرف میزدم ... روز بعد همون پسره خسته بود و حالت خواب آلود داشت سر کلاس ... معلم : آهای پسر داری سر کلاس من میخوابی ؟؟ شاگرد : نه آقا ... من نخوابیدم ... معلم : پس داری چکار میکنی ؟؟ شاگرد : من داشتم با خدا صحبت میکردم ... معلم : و خدا چی بهت گفت ؟؟ شاگرد : خدا بهم گفت که دیروز با تو صحبت نکرده .....
یادت که می وزد
دوردست من
بوی ساحل می زند
پر می شوم
از بوسه های آفتاب
پر می شوم
از تکّه های آسمان
و همیشه
یک صندلیِ خالی ست
رو به اقیانوس گل
سمت رؤیاها کال
زیر چتر یک خیال !