دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقة زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اين همه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت :
حلقة خوشبختي است ، حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دختر گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سال ها رفت و شبي
زني افسرده – نظر كرد بر آن حلقة زر
ديد در نقش فروزندة او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته – هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي – اين حلقه كه در چهرة او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقة بردگي و بندگي است
در مورد خانمهای مدیر، لایق و شایسته است كه گفتهاند:
«پشت سر هر مرد موفقی، یك زن مدیری قرار دارد.»
«توماس فولر»:
بزرگترین خوشبختی یا بدبختی هر مردی، همسر اوست.
زن مدیر و پارسا:
از مرد درویش، پادشاه می سازد!!! ...
«لامارتین» شاعر و سیاستمدار فرانسوی:
در شروع هر كار بزرگی، همیشه زنی وجود دارد.
ضربالمثل فرانسوی:
«مردی كه در زندگی خیلی موفق باشد، كشف كنید چگونه زنی داشته است.»
جالب است بدانیم: مردها، عاشق زنهای مدیر، قوی و بااستعداد میشوند و از زنهای ضعیف، متكبر و از خود راضی، اصلاً خوششان نمیآید. بهطور كلی،
هرچه زن توانایی و دانایی بیشتری از خود نشان داده و از اعتمادبهنفس بالاتری برخوردار باشد، نفوذ بیشتری روی مرد داشته و برای مرد قابل احترامتر و جذابتر میشود؛ در حالیکه هرچه زن خودخواهتر و ناآگاهتر باشد، بیشتر مورد تحقیر و نفرت مرد قرار میگیرد.
@الهه@ ، Elahe-Goddess الهه نام دخترانه و دارای ریشه ی عربی است . معنی آن می شود : خدای مؤنث ، دختری که بسیار زیباست و از بسیاری زیبایی اش همچون یک خدا پرستش می شود.در الفبای پیش از اسلام حرف الف و واو کشیده و ی کشیده نبود و کلماتی مانند اسماعیل و رحمان را اسمعیل و رحمن می نوشتند .( و البته بدون نقطه) بعدها الف اضافه شد و قرار شد کلماتی مانند اسمعیل و رحمن اصلاح شوند . قاعدتاً باید الهه هم الاهه می شد . اما همان طور با رسم الخط قدیم ماند.هذا و ذلک نیز مانند الهه بی الفند. به معنی الهه در فرهنگهای فارسی توجه کنید : الاهة. [ اِ هََ ] (ع اِ) اِلهة. ماه نو. (منتهی الارب ). || آفتاب . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (مؤید الفضلاء) (اقرب الموارد). || مار. || بتان . || مؤنث اِله . رَبّةالنوع (این کلمه را با آلهه که جمع اِله است نباید اشتباه کرد). (از فرهنگ فارسی معین ). || (اِمص ) پرستش . (منتهی الارب ). || (مص ) پرستیدن . (تاج المصادر بیهقی ). عبادت . (اقرب الموارد).