فرهاد 72
سلامممممممممم دوستای گلممممممممم
فرهاد 72
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد ، مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد ، تو که رفتی هم ثانیه ها سایه شدند ، سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد ، شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند ، موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد ، گم شدم در قدم دوری چشمان بهار ، بی تو یک روزدر این فاصله ها خواهم مرد
فرهاد 72
با زندگیت میخوای چیکار کنی ؟ ( هر جا میری اینو از آدم میپرسن ..... )
فرهاد 72
سلاممممممممممممممممم ( چرا جغد دوره رفته تو قفس ؟؟؟؟؟)
فرهاد 72
لبهایت را روی لبهایم بگذار بر خلاف غریزه به ساعت نگاه نکن به درک که زمان میگذرد همینکه تیغ هایمان را غلاف کنیم علامتها متوقف خواهند شد زمان را فراموش کن ساعت ساعتِ خون بازیست...
فرهاد 72
قرارمان فصل انگور... شراب که شدم بیا... تو جام بیار..من جان... جام را خالی از جان کن...هراسی نیست...فقط تو خوش باش..همین برایم کافی ست...
فرهاد 72
طَعـــم شیرین یافتن را در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم و در این میان سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر ساده بود ..
فرهاد 72
بابام داشت روزنامه ورزشی میخوند یهو دیدم بغضش ترکید، گفتم چی شده؟ گفت: داشتم روزنامه میخوندم دیدم نوشته «سردار رویانیان به همراه سردار زارع برای صحبت کردن رفتن پیش سردار عزیز محمدی»، یهو یاد عملیات فتح المبین افتادم! تازه سردار آجرلو (مدیرعامل استیل آذین) و سردار جعفری (مدیر عامل تراکتور) و سردار اولیایی (مدیرعامل پاس) پشت خاکریز گیر افتاده بودن و به جلسه نرسیدن!!!!!
فرهاد 72
سلاممممممممممممم عصر بخیر دوستای گلمممممم
فرهاد 72
بنشينيم و بينديشيم اين همه با هم بيگانه اين همه دوري و بيزاري به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟ و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دلهاي پراكنده جنگلي بوديم، شاخه در شاخه همه آغوش ريشه در ريشه همه پيوند وينك انبوه درختاني تنهاييم
فرهاد 72
شبی از شب ها یاد من پاورچین پاورچین از در خانه بیرون رفت و ندانستم کی باز آمد و کجا بود آنقدر بو بردم که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت
فرهاد 72
تمام احساسم را تقدیم تو میکنم تویی که به رسم جاده, دوری اما به رسم دل , فاصله ای بین ما نیست
فرهاد 72
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" . مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم"
سلام خوش آمدی
14 سال و 8 ماه و 16 روز و 54 دقيقه قبلسلام ، مرسیییییییییییییی
14 سال و 8 ماه و 16 روز و 52 دقيقه قبل توسط موبایلسلام فرهاد
14 سال و 8 ماه و 15 روز و 23 ساعت و 50 دقيقه قبل توسط موبایل