فرهاد 72
مترسك انقدر دست هايت را باز نكن..... كسي تو را در آغوش نميگيرد.... ايستادگي هميشه تنهایی دارد
فرهاد 72
واااااااای کی اینو یادش میاد؟
فرهاد 72
نيم كيلو باش . . . . .ولي مرد باش
فرهاد 72
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی..... او نه چشم های خیس و شسته ام را ، نه نگاه دیگرم را ، هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
فرهاد 72
مرد باشی، تنها باشی، دلتنگ باشی، آواره ی کوچه و خیابان باشی، وقتی به اولین زنی که شبیهِ اوست میرسی ... نزدیک میشوی سیگارت را روشن میکنی بعد پشت دستت را خو و و و و و ب داغ میکنی دا ا ا ا ا ا غ