فرهاد 72
یادش بخیر ... دیشب با دو دستم یه صندلی ساختم . چونه ام آرام روی اون نشست ، و از كنار پنجره به ماه خیره شدم . آره همون ماهی كه شب های تنهایی نقطه ی مشتركی بود تا نگاه هامون و به هم پیوند بده . برای چند لحظه تو این دنیا نبودم . تمام خاطرات حلقه ی فیلمی بود كه رقص كنان از جلوی چشمام می گذشتند . یه لبخند ملیح تمامی صورتم و نوازش می داد . مرور گذشته ، احساس قشنگی بود همچون نسیم بهاری ، كه روح خسته ام را غرق بوسه كرده بود . آه ه ه ه ه ه ه ، یادش به خیر . چه آسمون و ریسمونی می بافتیم تا چند دقیقه با هم بودن و به اوج احساس برسونیم . آهسته آهسته برگ ریزان تبسمم آغاز شد . خنكی غریبی در پشت دست هام من و از عالم رویا بیرون كشید ، چونه ام برخاست و چشم به صندلی دوخت كه خیس خیس شده بود .......
فرهاد 72
یکزره به فکر من باش تا نمردم ...... !!!!!
فرهاد 72
راجب اظهارات آقای فرج ا.. سلحشور در مورد آنجلینا جولی ، کسی چیزی میدونه ؟
فرهاد 72
بعضی وقتا می رسی به نقطهای که دیگه نمی تونی خودتو همراهت بکِشی؛ خسته شدی، می خوای خودتو بسپاری دستِ کسی که مراقبت باشه...!
فرهاد 72
گاهي آدم ها آن قدر زود عوض مي شوند آن قدر زود،که تو فرصت نمي کني،به ساعتت نگاهي بيندازي و ببيني چند دقيقه فاصله...ميان دوستي ها تا دشمني هاست
فرهاد 72
دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه ... ... ... وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود...!!!
فرهاد 72
چقدر خوبه بعضی از آدما بدونن که اگر چیزی رو به روشون نمیاری ، از ســادگی نیست ، شاید دیگه اونقدر واست مــهم نیستن که روشون حساس باشی ...
فرهاد 72
اعترافات بچگی : اعتراف ميکنم بچه که بودم يه بار با آجر زدم تو سر يکي از بچه هاي اقوام تا ببينم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها مي چرخه يا نه!!!!! تازه هي چند بارم پشت سر هم اين کار و کردم , چون هر چي مي زدم اتفاقي نمي افتاد!!!!
فرهاد 72
فکرشو بکن سوء سابقه داشته باشی و ازت بپرسن خلافت چی بوده ؟! بگی : آب بازی !!؟
فرهاد 72
من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم که چشمان تو می افتد به دنبال دلی دیگر
فرهاد 72
اين شب ها پر از ستاره ام و همه چيز در من لطافت آسمان دلت را فرياد می کند کاش هميشه باشد، آرام، آفتابی، بارانی، طوفانی نگاهت که می کنم هزاران پروانه در دلم بال می زنند شيرينی التهاب بودنت را و من اوج می گيرم تا آسمان تا تو و از شوق ديدنت فرو می ريزم باز، مثل باران، جايی روی خاک ، تا شايد گلی برويد