فرهاد 72
هر وقت در فریب دادن كسی موفق شدی به این فكر نكن كه اون چقدر احمق بوده به این فكر كن كه چقدر به تو اعتماد داشته
فرهاد 72
نفست باران است ، دل من تشنه ی باریدن ابر ، دل بی چتر مرا میهمان کن .
فرهاد 72
اشکهایم که سرازیر میشوند...... دیری نمی پایدکه قندیل می بندد... عجیب سرد است هوای نبودنت
فرهاد 72
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم ، آهای سهراب تو قایقت یه جا هم واسه من پیدا میشه?
فرهاد 72
روزها هی میان و میرن ،بدون اینکه اتفاق خاصی بیافته. آخه انتظار تا کی?
فرهاد 72
به تو سپرده بودمش با هزار و یک امید و حالا برای هزارو یکمین بار دلم را می برم تا شکستگی اش را.... گچ بگیرند!!!
فرهاد 72
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است نه در آن بالاها ! مهربان، خوب، قشنگ ... چهره اش نورانیست گاه گاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد ! او مرا می خواند، او مرا می خواهد، او همه درد مرا می داند ... یاد او ذکر من است، در غم و در شادی چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم ... که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است او خدایست که همواره مرا می خواهد او مرا می خواند او همه درد مرا می داند ...
فرهاد 72
چقدر این دوستداشتنهای بیدلیل خوب است مثل باران، بیسوال ، که هی میبارد .... که آرام و شمرده شمرده میبارد .....
فرهاد 72
به سلامتی اون پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته؛بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی... انگشت کوچیکه ی عشقمم نیستی.
فرهاد 72
یه بابایی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت،توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدن...د و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه]اینا که مست هستند جای خود دارند.یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه،توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته.یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنه،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه : از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد ...
فرهاد 72
عمیق ترین درد در زندگی پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
فرهاد 72
نگاهی مضطرب، دویدنهای بی هدف برای نجات از سکوت زخمهای چرکین وتاول زده خاطرات، دیگر رمقی برای فرار ودویدن نیست دلم هوای رطوبت میکند تا ازخشکی هوای خاطراتم کاسته شود اخرهروقت که میدوم خس خس نفسهای اندیشه ام لرزان ولرزانتر میشود