فرهاد 72
بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ... بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ... گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ... اما بیشتر وقتا سکوت ... واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ...
فرهاد 72
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم... هرجا كه دلت می خواهد برو ... فقط آرزو می كنم ... وفتی دوباره هوای من به سرت زد... آنقدر آسمان دلت بگیرد كه با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری ...
فرهاد 72
می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت ... ... باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند
فرهاد 72
دلـت را بتـکان ... غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت ...دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ...باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد! حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟ خاطره، خاطره است باید باشد، باید بماند ...کافی ست؟ نه، هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است تکاندی؟ دلت را ببین چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟حالا این دل جای "او"ست دعوتش کن این دل مال "او"ست... همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالاو حالا تو ماندی و یک دل یک دل و یک قاب تجربه یک قاب تجربه و مشتی خاطره مشتی خاطره و یک "او"...خـانه تـکانی دلـت مبـارک
فرهاد 72
هر وقت در فریب دادن كسی موفق شدی به این فكر نكن كه اون چقدر احمق بوده به این فكر كن كه چقدر به تو اعتماد داشته
فرهاد 72
نفست باران است ، دل من تشنه ی باریدن ابر ، دل بی چتر مرا میهمان کن .
فرهاد 72
برف نگرانم نمیکند حصار یخ رنجم نمیدهد زیرا پایداری میکنم گاهی با شعر و گاهی با عشق که برای گرم شدن وسیلهی دیگری نیست جز آنکه "دوستت بدارم"
فرهاد 72
روباهى داشت با موبایلى شماره میگرفت زاغه از بالاى درخت گفت: پایین آنتن نمىده بده برات شماره بگیرم!! روباه تا موبایل رو داد به زاغ راغ گفت: این عوض اون قالب پنیری که کلاس سوم ابتدایى ازم زدی !
فرهاد 72
نيم كيلو باش . . . . .ولي مرد باش
فرهاد 72
اشکهایم که سرازیر میشوند...... دیری نمی پایدکه قندیل می بندد... عجیب سرد است هوای نبودنت